بند دوم ـ موضوع روش شناسی

روش‏شناسى، شناخت شیوه‏هاى اندیشه و راه‏هاى تولید علم و دانش در عرصه‌ های معرفت بشرى می باشد . موضوع این دانش، شناخت روش های  حصول علم و معرفت می باشد، و روش در ارتباط مستقیم با عواملى نظیر موضوع یک علم ، هدف آن علم  و هستى‏شناسى و معرفت‏شناسى‏اى می باشد که معرفت بر اساس آن شکل مى‏گیرد. معرفت، خصوصاً اگر کاربردى باشد، در روش خود از نظریه‏اى که مبتنى بر آن می باشد نیز تأثیرپذیر مى‏باشد.[7]

 

 

بند سوم : انواع روش و روش‏شناسى

برای روش شناسی تقسیم بندی های مختلفی چه از بعد معناشناسی و چه بعد علم شناسی قائل شده اند که دراین پژوهش به مهمترین آنها تصریح می گردد:

 

1-3- روش‏شناسى نوع اول و دوم

روش‏شناسى به عنوان یک علم مى‏تواند به نوبه‌ی خود موضوع دانش دیگرى قرار گیرد که آن دانش به مطالعه‌ی روش‏شناسى‏ها مى‏پردازد، یعنى مى‏توان روش‏شناسى‏هاى مختلف را که متأثر از دیدگاه‏هاى فلسفى و توجه‏هاى معرفت‌شناختى مختلف هستند، موضوع یک روش‏شناسى جدیدى قرار داد که نسبت به روش‏شناسى‏هاى پیشین یک علم درجه دوم به حساب مى‏آید. این نوع از روش‏شناسى را مى‏توان روش‏شناسى نوع دوم و روش‏شناسى‏هاى پیشین را که موضوع آن هستند روش‏شناسى نوع اوّل نامید.[8]

 

2-3- روش شناسی در معنای محدود و وسیع درحقوق بین الملل

هرعلم متدولوژیِ خاص خود را دارد اما به این معنا نیست که وجوه اشتراکی بین روش شناسی های علوم انسانی وجود ندارد . در ارتباط با روش شناسی حقوق بین الملل هیچ تعریفی که مورد قبول همگانی باشد وجود ندارد .[9] دراین پژوهش روشهایی که قرار می باشد معرفی گردد، از روشهای درون حقوقی که برای تعیین قواعد مختلف حقوق مورد نظر می باشد متمایز می باشد. برای مثال، یک قاضی بایستی این روشها را  برای تعیین قواعدی که می خواهد در یک پرونده خاص اعمال کند  به کار گیرد. او بایستی نخست وجود این قواعد و سپس محتوای آنها رامشخص کند. این روش شناسی(درمعنای محدود) متمایز می باشد از نظریه های حقوق بین الملل، که موضوعش نظام حقوقی بین المللی همراه با مبانی و ساختار آن می باشد(درمعنای وسیع)، لیکن این فرق و جدایی مطلق نیست. گاهی روشهای مورد بهره گیری برای تشخیص وجود قواعد، در واقع، گاهی با مفهوم کلی جنبه های بنیادین نظام حقوقی بین المللی ارتباط تنگاتنگ دارد . [10]

 

 

 

3-3-کاربردهای اصطلاح روش

وقتی از روش و واژگان مربوط به آن بهره گیری می‌کنیم، بایستی توجه داشته باشیم که نسبت به کدام سطح از روش سخن می­گوییم. به شکل اختصار، می‌توان گفت واژه‌ی روش و مشتقّات آن ممکن می باشد در هشت معنا یا سطح به کار رود:[11]

1-  روش معرفت : روش به این معنا، ممکن می باشد فلسفی (عقلی)، علمی (تجربی)، شهودی یا نقلی باشد.

2- نوع استدلال: گاهی روش به معنای نوع استدلال به کار می‌رود. از این حیث روش می‌تواند قیاسی یا استقرایی، لمی یا انی یا غیر آن باشد.

3- روش‌ها یا فنون گردآوری اطلاعات: برای جمع‌آوری‌ اطلاعات از چهار روش عمده می‌توان بهره برد: روش نظاره، روش پرسش‌نامه، روش مصاحبه، و روش کتابخانه­ای. این روش­ها به معنای دقیق کلمه، فن پژوهش هستند نه «روش» پژوهش.[12]

4- روش تحلیل داده‌ها: پس از گردآوری اطلاعات،

نوبت به تحلیل آنها می‌رسد. روش تحلیل داده‌ها می‌تواند «کلاسیک» یا «آماری» باشد. به قول موریس دوورژه، روش کلاسیک از روش‌های نقد ادبی و نقد تاریخی مشتق شده‌اند و برای تحلیل درونی اسناد به کار می‌طریقه، در حالی که روش آماری و کمی به علومی مانند اقتصاد و جامعه‌شناسی و یا تحلیل کمّی متن اختصاص دارد.

5- سطح تحلیل: معمولا در پژوهش­ها و پایان‌نامه­ها از روش توصیفی ـ تحلیلی و امثال آن نام می‌برند. این معنای روش به سطح تحلیل نظر دارد. روش پژوهش به این معنا در نگاه کلی خود به دو روش توصیفی و روش هنجاری تقسیم می­گردد. پژوهش هنجاری به ارائه‌ی بایدها و نبایدها می­پردازد.

6- روش سامان دادن پژوهش: یکی از کاربردهای روش، روش پژوهش به معنای روش سامان دادن پایان‌نامه، رساله و به‌گونه کلی پژوهش می باشد. دانشجو در درس روش پژوهش می­آموزد که چگونه موضوعی انتخاب و منابع آن را گردآوری کند، و از طریق نقد و مطالعه متون مربوطه راه را برای اثبات مدعای خود هموار سازد.

7- نوع نگاه به موضوع: محقق علاوه بر روش‌های گردآوری و روش تحلیل داده­ها، به معنای دیگری نیز می­تواند از روش پژوهش خود نام ببرد. پژوهشگر به موضوع مورد مطالعه‌ی خود می­تواند با دید پدیدار‌شناسانه، ساختارگرایانه یا هرمنوتیکی و امثال آن بنگرد. در این سطح، از روش به عنوان نوع نگاه سخن می­گوییم.

8-  روش­شناسی: روش‌شناسی به عنوان دانشی درجه دوم می باشد که از دیدگاهی بالاتر به روش‌های پژوهش به عنوان دانشی درجه اول می‌پردازد.

در عناوین قبل، به تعریف روش­شناسی و ارتباط آن با دیگر مفاهیم و دانش‌ها پرداختیم. در بین هشت سطح روش، برای سطح اول و دوم ، اصطلاح انگلیسی method، برای سطح سوم technique، برای سطح چهارم تا هفتم research method، و برای آخرین سطح methodology را به کار می‌برند. دراین پژوهش کوشش شده تا رشته ی حقوق بین الملل در تمام این حیطه ها مطالعه گردد اما محور بحث همان سطح هشتم یعنی روش شناسی به عنوان دانش درجه دومی می باشد  که از دیدی بالاتر به پژوهش می نگرد.

 

بندچهارم ـ ارتباط روش شناسی  با روش پژوهش و پژوهش

درتحقیق، مبدأ و مقصدی هست . مبدأ عبارت از متن یا موضوعی می باشد که کاری علمی برای آن صورت نگرفته و یا مسئله ای می باشد که هنوز حل نشده می باشد و مقصد آن عبارت از انجام کاری نو بر روی آن متن یا موضوع و یا حل آن مسئله می باشد؛ پس پژوهش به گونه کلی دو منزل و دو مرحله اساسی دارد که عبارت می باشد از گردآوری اطلاعات و پردازش آنها .[13] روش‌شناسی مربوط می­گردد به گزینش شیوه‌ی تحلیل و طرح پژوهش که بنیاد و چارچوب پژوهش را تشکیل می­دهد. بلیکی در این‌باره تبیین می­دهد:

«روش‌شناسی عبارت می باشد از مطالعه این موضوع که پژوهش را چگونه بایستی پیش برد و چگونه پیش می­رود.

                   پس هر چند روش‌شناسی تعیین‌کننده‌ی اصولی می باشد که شاید راهنمای گزینش روش باشند، نباید آن را با

                    خود روش­ها و فنون پژوهش اشتباه گرفت. در واقع روش‌شناسان اغلب میان آن دو فرق قائل می­شوند و بر

                   گستره‌ی شکاف میان آن‌چه اصول جاافتاده­ی روش‌شناختی و شیوه­های عملی یا اجرایی تاکید می کنند».[14] پس «روش پژوهش» ذیل «روش شناسی» قرار می گیرد و درچهارچوب آن پیش می رود . به اظهار دیگرپژوهشگر در پرتو نور روش شناسی، فنون وقواعد مورد نظر پژوهش را انتخاب وبکار می بندد. روش ها وفنون پژوهش بایستی به روش شناسی آن علم عرضه شوند تا به خطا نروند وپژوهش را به بی راهه نبرند.

روش به معنای چگونگی راه رفتن می باشد ؛ همچنان که در راه رفتن مبدأ و مقصد و منازلی مطرح می باشد در پژوهش نیز چنین می باشد .

بند پنجم ـ ارتباط  ی روش شناسی با هستی شناسی ومعرفت شناسی

اگر قرار می باشد در این پژوهش با روش شناسی حقوق بین الملل به معنای محوری آن یعنی دانش درجه دومی که موضوع آن چگونگی کسب علم وآگاهی ما در این رشته می باشد آشنا شویم آشنایی با هستی شناسی و معرفت شناسی به معنای محض آن ضروری می باشد و این طفره رفتن از موضوع اصلی نمی باشد.

برای رسیدن به «روش شناسی» بایستی از دالان « هستی شناسی» و سپس «معرفت شناسی» گذشت وموضع خود رادرقبال هریک مشخص نمود تابتوان به شناخت “روش” نائل گردید.

«هستی­شناسی» و «معرفت­شناسی» و «روش­شناسی» ، با وجود داشتن ارتباط تنگاتنگ، قابل تحویل یا تقلیل به یکدیگر نیستند. امّا ارتباط­ی آنها مستقیم می باشد، به این معنا که هستی­شناسی، منطقاً بر شناخت­شناسی و آن هم منطقاً بر روش­شناسی تقدّم دارد. هستی­شناسی مربوط می گردد به ماهیّت دنیای اجتماعی و سیاسی، شناخت­شناسی مربوط می­گردد به آن‌چه می­توانیم درمورد­ی دنیای مورد نظر بدانیم.[15] و روش­شناسی مربوط می گردد به این‌که چگونه می­توانیم آن شناخت را کسب کنیم. البته این ادّعا که ملاحظات هستی­شناختی تقلیل‌ناپذیر به ملاحظات شناخت‌شناسانه و بر آنها مقدّمند، به این معنا نیست که آنها ارتباطی با یکدیگر ندارند، بلکه هستی­شناسی ما شناخت­شناسی ما را شکل می­دهد. [16]

 

1-5-  هستی شناسی[17]

در فصول و بندهای بعدی به صورت کامل راجع به هستی شناسی حقوق بین الملل بحث خواهد گردید اما آشنایی اجمالی با هستی شناسی به عنوان دیباچه ی ورود به هستی شناسی هر علم ضروری می باشد  . هستی چیست؟ سرچشمه و منشأ وجودی«وجود» کدام می باشد؟  گوهر بنیادین و پنهان آن چیست و از کجاست؟ این ها مسأله های هستی شناسی هستند . پس می توان در تعریف هستی شناسی گفت : هستی شناسی یا مابعد الطبیعه همان علم به هستی وشناسایی به نحو کلی ، نه به امورجزئی می باشد . [18] هر فیلسوفی پاسخی به این سؤالات داده که تنها برای فهم بهتر به چندنمونه تصریح می کنیم:

ارسطواز اصطلاح «فلسفه اولی» بهره گیری می کندومی گوید: علم به هستی ازآن جهت که هستی می باشد ؛وآنچه حقیقت بنیادی وجود را شناسایی می کند «تفکرمتافیزیکی» می باشد.

امه فوره فرانسوی : از اصطلاح «مابعد الطبیعه» بهره گیری می کندوآن  را علم به آن چه حتماً می باشد می داند نه آن چیز که واقعاً هست.

لوئی لاوِل: مابعد الطبیعه عبارت می باشد از مطالعه امور درونی و نفسانی ، در برابرعلم که مطالعه امور محسوس می باشد  .

بوسوئه : مابعدالطبیعه، پژوهش درمورد واقعیت ها و ماهیّت های غیر مادی می باشد مثل خدا و عقول  . [19]

حلّ سایر مسائل انسانی فلسفه به گونه مستقیم یا غیرمستقیم، عیان یا ضمنی، بستگی به پاسخی دارد که به این پرسش های بنیادین داده می گردد و در ارتباط تنگاتنگ با نوع رویکردی می باشد که نسبت به این مسأله ی در پیش گرفته می گردد.

مسأله ی زیرا ماهیّت شناسی، پدیده شناسی،‌ ساختار شناسی،‌شناخت شناسی،‌بشر شناسی، اخلاق شناسی، شناختِ خیروشرّ ، آزادی واجبار، ضرورت و تصادف و سایر مسائل مهم دیگر فلسفی در ارتباط با موضوع هستی شناسی و وجود شناسی طرح می شوند و پاسخ به آن در گرو پاسخی می باشد که فلسفه به مسأله هستی شناسی می دهد.

بعضی از فیلسوفان جدید با قرار دادن« هستی شناسی» پیش روی آن چیز که «پدیدار شناسی» خوانده می گردد ، هستی شناسی را علم به ذوات معقول یا به اصطلاح کانت، علم به Numenes مراد می کنند ومی گویند شناخت ظواهر یا پدیدارها متعلّق به علوم دیگر می باشد. بدین معنی، هستی شناسی با مابعدالطبیعه به معنی اخصّ مشتبه می گردد ؛ اما معنی متعارف و کلاسیک هستی شناسی (مبحث وجود) شناخت و علم وجودهای جزئی نیست بلکه علم به وجود به نحو کلّی وعام می باشد. یعنی وجودی که در تمام موجودها پیدا نمود می گردد.

اما سؤال اصلی «هستی شناسی» این می باشد که چگونه می توان به شناختِ «وجود» نائل گردید؟ پاسخ این سؤال می باشد که در این پژوهش  به کارما می آید.

همیشه در عالم «تغییر» و «حرکت» بوده و اینها ، شناختِ «وجود» رابا مشکل روبه رو کرده می باشد.

درشرح  سؤال وموضوع فوق فیلسوفان سخن ها گفته اند که پرداختن به کمی ازآن هم، در این مجال نمی گنجدچرا که هدف این بندتنهاآشنایی با هستی شناسی به گونه اجمالی می باشد. برای فهم بهتر به چند نمونه به اختصاربه آرای چند فیلسوف تصریح می کنم هرچند که تلخیص یک فلسفه کاری بس دشوار می باشد.

پارمنیدس نخستین فیلسوفی می باشد که مسأله ی وجود را به طورجدّی مطرح کرده می باشد .او وجود را به صورتی مطرح نمود که آن را با «وحدت وثبات» یکی می گرفت و در نتیجه ی استدلال او،« حرکت و کثرت» انکار میشد. اودر توجیه کَثَرات ،آنها را توهّم می دانست.

افلاطون  برای حل تعارض پارامنیدس ، قائل به وجودِ دوعالمِ «ثابت و متغییر» شدو عالم ثابت را «مُـثـُل» نامید و آن چیز که که پارامندیس توهّمات می خواندیعنی کثرات را «طبیعت»، نامید. ارسطوبرای حل تعارض پارامنیدس و معضلات فلسفه افلاطون، از تقسیم وجود به «بالقوّه» و «بالفعل» سخن گفت وهِگِل وجود را امری متغیّر، که سَیَلان وتغییردر ذاتش می باشد دانست وآن را«صیرورت»دانست. درمیان فیسوفان اسلامی هم الخصوص ملاصدرا آرای متعددی هست که دراین مجال نمی گنجد.

نتیجه آنکه هستی شناسی، شاخه ای از فلسفه می باشد  که «معرفت شناسی» یا مطالعه انتقادیِ مبانی صدق و کذب، آن را تکمیل می کند. هستی شناسی به مطالعه ی پدیده هایی می پردازد که در عالم واقع وجود دارند اما این وجود همیشه واقعی نیست و ممکن می باشد مجازی نیزباشد؛ نظیر اسطوره ها که زاده تخیّل هستندیا شبیه نقطه و خط در علوم ریاضی که انتزاعی هستند یا مفاهیم انتزاعی دیگر مثل : زیبایی ، عدالت و…

فلسفه های

علم در تاریخ علم، برای تبیین مسئله هستی شناسی ، هرکدام روش خاصی داشتند که تبیین آن در این مقال نمی گنجد.برای حسن ختام این بندبه جمله ای از شهید مطهری در اهمیّت هستی شناسی تصریح می کنیم که می گوید: هرجا شما بخواهید چیزی را تعریف کنید ناچارهستید قضیّه تشکیل دهید.یعنی موضوع و محمول ورابطه ای داشته باشید اگر شما تصوّری از هستی نداشته باشید اصلاً نمی توانید قضیّه تشکیل دهید. بشر زمانی می تواندرابطه ی موضوع و محمول را را درک کند که تصوّری از هستی داشته باشد.[20]

 

2-5- معرفت شناسی[21] (بحث شناسایی)

چنانکه گفته گردید برای رسیدن به «روش شناسی» بایستی از دالان « هستی شناسی» و سپس «معرفت شناسی» گذشت وموضع خود رادرقبال هریک مشخص نمود تابتوان به شناخت “روش” نائل گردید. در واقع این هستی شناسی ماست که به معرفت شناسی ماجهت می دهدومعرفت شناسی ما می باشد که روش شناسی ما را می سازد. در فصول بعد به صورت کامل از «معرفت شناسی حقوق بین الملل» سخن می گوییم اما تا با اصول معرفت شناسی آشنایی کلی نداشته باشیم مطالعه معرفت شناسی حقوق بین الملل اگرنگوییم ناممکن، دشوار خواهد بود.

در چه شرایطی یک شخص به چیزی معرفت دارد؟

در چه شرایطی باور یک شخص به چیزی موجّه می باشد؟

این ها سؤالات اصلی معرفت شناسی هستند. این مبحث در فلسفه به دو طریق مطرح میشود:

1-2-5- کلّ واقعیت را به “ذهنی” و “عینی ” تقسیم می کنندواز واقعیت عینی به عنوان بحث “وجود” واز واقعیت ذهنی به عنوان بحث” معرفت (معرفت شناسی) ” نام می برند. مثلاً در رشته حقوق بین الملل در بحث «عرف» عنصر ذهنی و عینی داریم که عنصر ذهنی یعنی اعتقاد حقوقی و تحلیل آن در حیطه ی معرفت شناسی حقوق بین الملل می باشد. در این نوع تقسیم بندی، وقتی واقعیت ذهنی می گویند مقصود «علم» می باشد. گفتنی می باشد دربحث فلسفه اسلامی خود “وجود” رابه عینی و ذهنی تقسیم می کنندکه “وجود ذهنی” همان بحث شناخت می باشد.

2-2-5- مسائل را به دو بخش ، که یکی مسائل مربوط به” امورواقع” ودیگری مسائل مربوط به “امورشناسائی” تقسیم می کنند. مثلاً بحث ازوجود مادی و غیرمادی بحثی مربوط به “وجود” می باشد و صحبت از تصوّر وتصدیق مربوط به بحث “شناسایی” می باشد. [22] مثلاً در رشته ی حقوق بین الملل وقتی بحث بر سر یک دعوای بین المللی می باشد که یک موضوع مادی دارد مثل مرز یا منافع، این در حیطه ی معرفت شناسی حقوق بین الملل نمی گنجد اما وقتی بحث بر سر قواعد کلی یا حتی جزئی حقوق بین الملل می باشد نیاز به یک گزاره می باشد و گزاره مشتمل بر تصور و تصدیق می باشد و شناخت آن در حیطه ی امورات ذهنی و مآلاً معرفت شناسی می باشد.

بحث «معرفت شناسی وشناخت» درتاریخ فلسفه یک سیرتکوینی داردودر یونان با هراکلیتوس و پارامنیدس شروع گردید؛باارسطو وافلاطون انسجام پیدا نمود دردوره قرون وسطی تقریباًتوقفی داشت وسپس در دوره جدید موضوعات تازه ای پیداشدکه البته تبیین آن دراین پژوهش سودمندوممکن نیست. [23]

3-2-5-تقسیمات کلّی در معرفت شناسی

دربرخورد با مسأله «شناسایی» تقسیمات متفاوتی هست. البته وقتی وارد معرفت شناسی حقوق بین الملل نیز می شویم همین تقسیم بندی ها به نوعی دیده می گردد. درکلّ فیلسوفان رابه سه دسته تقسیم می کنیم:

1- «فیلسوفان جازم» که عقل را مطلقاً قادربه شناخت حقیقت دانسته و عقل راقادر به نفوذ درذات مادّه واشیاء می دانستندکه با این نفوذ قادراست حقیقت اشیاءرا درک کند. این ها فیلسوفان قبل از کانت همچون افلاطون،ارسطوو دکارت هستند. در معرفت شناسی حقوق بین الملل، طرفداران مکتب حقوق ارادی از این دسته محسوب می شوند.

2- عدّه ی دیگری که عقل رامطلقاً قادربه شناخت واقعیت نمی دانند؛ نه اینکه حدودی برای آن قائل باشند؛ اینها شکّاکان هستندکه ازیونان قدیم واز زمان هراکلیتوس وپارامیندس در فلسفه تازمان حال بوده اند ودر هر دوره شکاکیّت به نحوی مطرح بوده می باشد . البته در حقوق بین الملل نحله و مکتبی که کاملاً منطبق با این تقسیم بندی باشد وجود ندارد اما طرفداران مکتب طبیعی که عقل را برای انشای قواعد حقوقی الکن می دانند به این دسته نزدیک هستند.

3- فیلسوفانی که بینابین هستند یعنی نه عقل را مطلقاً قـادربه شناخت تمام واقعیت می دانند و نه اینکه عقل را مطلقاً ناتوان از شناخت واقعیات می دانند بلکه این ها می گویند:عقل می تواند بشناسد اما این توانایی حدّی دارد. کانت در فلسفه جدیداز بزرگان این نظریه می باشد و بعد از کانت ، پوزیتیویست ها، نئوکانتی ها، بعضی ازآمپریست ها[24] و بعضی از فیلسوفان  تحلیلی هر چه گفته اندحرف هایشان ، شاخ وبرگ حرف های کانت می باشد. در حقوق بین الملل، «مکتب تلفیقی» را می توان زیر مجموعه ی این دسته پنداشت.

3-5- تحلیل ارتباط  معرفت شناسی و هستی شناسی

فیلسوفان نقّـاد یعنی کانت و پیروان اومعتقدند ما بایستی اوّل حدّ وتوانایی عقل را مورد مطالعه قرار دهیم تا ببینیم چه چیز را می توانیم بشناسیم و آنگاه به سراغ بحث وجود برویم.  پس، از نظر کانت، شناختِ خود قوّه ی شناسایی ، یکی ازمسائل درجه اول می باشد. اینکه آغاز ما بایدخود قوه ی شناسایی را بشناسیم، قبل از کانت توسط دکارت مطرح گردید.

در دوره های بعد از کانت خلاف نظراو را مطرح شدو بعضی فیلسوفان گفتند بحث شناسایی فرع بر مبحث وجود و هستی شناسی می باشد ؛ زیرا به عقیده ی آنان[25] شناخت ، تابع وجود می باشد . اول بایدحقیقت وجود را بشناسیم و شناخت شناسی فرع بر وجود شناسی می باشد یعنی اول بایستی چگونگی موجودیت موجودات و چگونگی عملکرد موجودات را بشناسیم تا بتوانیم قوانین شناسایی را تدوین کنیم. البته این نظریه در اقلیت قرار دارد.[26] امروزه دیدگاه کانت برتری دارد.

بند ششم:  بحث شکاکیّـت(scepticism)

اصل یونانی این لغت به معنای «پژوهش وپژوهش درحقیقت» می باشد و«scept» رابه شکّاک ترجمه می کنیم ؛ این کلمه درست سرنوشت کلمه «سوفیست» را پیدا کرده، یعنی غیراز معنای اصلی به کار رفته می باشد. این بحث باب ورود به معرفت شناسی می باشد و یک بحث کلّی می باشد . وقتی پژوهشگر می خواهد وارد بحث معرفت شناسی و شناخت در هر رشته از دانش بشری بشود بایستی آغاز این مسئله رابرای ذهن خود حل نماید و این مختص حقوق بین الملل نیست . البته وقتی می گوییم این یک بحث کلّی می باشد یعنی یک «بحث فرعی»  اما لازم می باشد.

1-6-کلیّات

البته این بحث مقدّم بربحث معرفت شناسی می باشد وبهتر بودقبل از آن ذکر می گردید امّا به دو دلیل بعد از بحث معرفت شناسی یاشناسایی طرح می گردد:  اول آنکه بحث منطقی ما در ورود به روش شناسی که بایستی از هستی شناسی و معرفت شناسی می گذشت مخدوش نشود وذهن خواننده را ازموضوع اصلی منحرف نکند. دوم آنکه زیرا خواننده ی ما از بحث معرفت شناسی اطلاعی نداشت، طرح بحث شکاکیت سودمند وممکن نبود.

بحث شکاکیّت به دو اعتبار مقدّم بر بحث شناخت(یا معرفت شناسی) می باشد:

الف) اعتبارتاریخی: این بحث اولین بارتوسط هراکلیتوس و پارمنیدس مطرح گردیدوسپس توسط سوفسطائیان وبعد ازآن توسط شکّاک ها مطرح گردید.

ب ) به اعتبار طرح موضوع : زیرا اول بایستی دید که آیا می توان یک معرفت یقینی پیداکرد و در صورتی امکان، وارد بحث شناسایی شویم.

 

 

2-6-تبیین موضوع

البته تبیین ما دراین پژوهش بسیار گذرا خواهد بود و تبیین آن به صورت کامل در این پژوهش ممکن نیست وعلّت طرح آن نیز چنانکه گفته گردید تقدّم آن بر معرفت شناسی و به تَبَع آن روش شناسی می باشد . آشنایی هرچند اجمالی با بحث شکاکیّت به بعضی سؤالات ما درروش شناسی پاسخ خواهد داد.

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   مبنای تشکیل حقوق سرمایه گذاری

1-2-6-اگربخواهیم به نحو جدّی وارد مبحث شناسایی(معرفت شناسی) شویم بایستی شکاکیّت را به نحوی کنترل کنیم. این که حدودی را مراعات کنیم و بگوئیم عقل تا حدّی توانایی شناخت دارد، شکاکیت نیست؛ اما اگر بگوییم ذهن بشر اصلاً توانایی شناسایی ندارد، از لحاظ روانی در کردار و رفتار وحتّی ذهن بشر تأثیر می گذارد وتلاش فرد را کور می کند. مثلاً در «مکتب حقوق طبیعی»  نیز توانایی های عقلی و شناخت بشر را کاملاً انکار نمی کنند.

2-2-6- شکّ ازامور اضافی و نسبی می باشد. یعنی نه تنها مفهوم شکّ در برابرمفهوم «یقین» معنی می یابد(یعنی شک پیش روی یقین فهمیده می گردد) بلکه فرد شکّاک حتماً به چیزی یقین دارد بدون آنکه خود بداند.  مثلاً در شکِّ دینی، فرد بدون آنکه خود بفهمد به عقل یقین دارد ولذا درایمان قلبی دچارشک شده می باشد؛ ویادرشکّ دکارتی بدون آنکه آگاه باشد به عقل یقین داردودر ادراک حسی دچار تردید می گردد.

3-2-6- از انواع شک می توان به شکّ دینی و شک علمی و تخصصی وشک فلسفی[27] وشک دستوری دکارت و شک نسبی کانت نام برد.

بندهفتم: طبقه بندی مراتب شناسایی ازدیدگاه فیلسوفان مختلف

وجه مشترک این طبقه بندی ها چهارمبحث می باشد؛ یعنی در بحث شناسایی بایدحداقل به چهارسؤال مهم پاسخ داده گردد:

سؤال اول: ماهیّت یا حقیقت شناخت چیست؟

سؤال دوم: حد شناسایی چیست؟ آیا علم ما به عمق اشیاء نفوذ می کند؟

سؤال سوم: معیاریا ملاک شناسایی چیست؟

سؤال چهارم: قدرو اعتبار شناسایی تاچه حد به یقین نزدیک می باشد ؟

این چهار مسئله ،عمده ی مسائل مطرح شده دربحث شناسایی میان فیلسوفان می باشد.

 

1-7-ماهیّت شناخت

درموردسؤال اول فیلسوفان جواب های متعدّد داده اندوآنچه که در ذیل آورده ایم منحصراً تمام پاسخ ها نیست بلکه مهمترین وکلّی ترین پاسخ هاست که به گونه اختصار به آن تصریح می کنیم:

1-شناسایی از قول لالاند فرانسوی[28] : عبارت می باشد از حضور شئ یا مورد یا متعلَّق ادراک در پیشگاه ذهن. پس تعریف متعلَّق ادراک بایستی چیزی غیر از فاعل ادراک باشد.

2- حضوریافتن در شئ یا اشراف به شئ معلوم؛ یعنی نفوذ کردن ذهن در ذات شئ مدّ نظراست. ممکن می باشد در اینجا صورتی حاصل نشده باشد اما ذهن می خواهد در واقعیت نفوذ کند و نوعی احاطه به شئ داشته باشد.

3- معنای سوم عبارت از «نوعی بهره بردن از امر معلوم» و امر معلوم را جزء ذات خود کردن؛ یعنی اینکه ما در مراتب شناسایی گاهی وجودمان واقعاً تغییر می ‌کند؛ یعنی هرچه می شناسیم وجودمان غنی تر می شودو صور معقول جزء ذات وجزء وجود ما میشود به طوری که سعه ی وجود ما متناسب با ادراکات ما گسترش می یابد.(این نظر ملاصدرا می باشد)

4-  معنای پنجم خودیابی، یافتن خود، به خودآمدن می باشد که به اصطلاح خودمان این نمونه کامل علم حضوری می باشد .

2-7- حدّ  شناسایی

ازمهمترین موضوعات «حدودشناسایی» موضوعاتی همچون «شکاکیّت» و «لاادری گری»[29] می باشد. که در بندهای بالا اشاراتی گردید.در باب حدود شناسایی افلاطون، فیسوفان قرون وسطی و در روزگار اخیر، اسپنسر و کانت آرایی داشته اند؛ درمیان آرای فیلسوفان، معرفت شناسی کانت، درباب حدود شناسایی منحصربه فرد ودر خور توجه می باشد. اومقولات دهگانه ای را برای فاهمه تعریف کرده ومیگویدشناخت آن می باشد که در قالب مقولات فاهمه بگنجد.

3-7- معیار شناسایی

این مسئله مبتنی برنوع «هستی شناسی» می باشد که فیلسوف یاپژوهشگر به آن معتقد می باشد. اصحاب مذهب «اصالتِ معنی » در پاسخ می گویند ما هیچگاه غیر از افکار خود را نمی شناسیم و امری ماورای فکر، ناممکن می باشد. در حقوق بین الملل مکتب حقوق طبیعی به این طرز تفکر نزدیک می باشد اما هستی شناسی مبتنی بر مذهبِ «اصالتِ واقع» می گوید قوانین فکر و قوانین وجود یکی می باشد. نتیجه این می باشد که می توان از حالتی از فکر، حالتی از وجود را استنباط نمود. پس بایستی بر تجربه هایی متکّی گردید که بتوانیم به وسیله آنها مفهومی از وجود صورت بندیم که در خورتمام موجودات باشد. در «حقوق بین الملل» مصداق این طرز تفکّر مکتب حقوق ارادی و مکتب پوزیتیویسم و مکتب رئالیسم حقوقی می تواند باشد که در فصول بعد به صورت کامل تبیین داده خواهد گردید.

4-7- اعتبارشناسایی

 چنانکه دربالا تصریح شدمسئله ی «شناسایی» در مرحله ی اول با شکاکیّت برخورد نمود و اجمالاً گفتیم که شکاکیت را تا چه حدودی می توان رد و تا چه حدودی قبول نمود و گفته گردید که نتیجه شک مطلق این می باشد که به کلی راه شناسایی بسته می گردد. بعد از آن دو حوزه ی اصالت عقل و اصالت تجربه، مدعی شناسایی شدندکه بعداً به صورت کامل به آن خواهیم پرداخت.

بندهشتم:  منشاء شناخت

غایت و هدف شناخت «یقین» می باشد وما می خواهیم یقین پیداکنیم. دراین بند صحبت از این می باشد که معرفت ما از کجا می آید وچگونه بدست می آیدومنشاء شناخت چیست؟  معمولاً برای شناسایی چهارمنشاء ذکرمی کنند که البته منشاء شناخت راابزارتجربه نیزمی توان گفت وآنهاعبارتنداز:1-تجربه 2- عقل  3-عشق 4- شهود و گاهی حدس هم می گویندکه به عنوان قضایای یقینی مقدمه ی برهان واقع می شوند؛ یعنی همان حدس هایی که مخترعین و مکتشفین دارند. «یقین» درموردمنابع چهارگانه ای که اظهار شدبه نحویکسان وجودندارد.

 

1-8 تجربه [30]

اصالت تجربه اصولاً با سوفسطائیان شروع می شودودر قرون وسطی درشاخه انگلیسی فلسفه در دانشگاه آکسفورد، ویلیام اکامی ، راجربیکن ودیگران طرفداراین فلسفه بودندوبعداً با فرانسیس بیکن و جان لاک به عنوان یک فلسفه انگلیسی رشدو نفوذ پیداکرد. علیرغم اشکالاتی به عنوان یک فلسفه پرنفوذ درآراء فلسفی مطرح می باشد. در «معرفت شناسی حقوق بین الملل»  مکتب پوزیتیویسم نمونه ی عیان این نوع تفکر می باشد. اولین نکته مقدّماتی این می باشد که شناخت به لحاظ محتوی به دوبخش «تصوّر» و «تصدیق» تقسیم می گردد.[31] دربخش تصوّرات، درفلسفه ی غرب راسیونالیست ها(عقل گراها) معتقدبه تصوّرات فطری شدند؛ حال یا به نظرافلاطون تمام تصوّرات فطری هستند یا به اصطلاح دکارت بخشی ازآن فطری می باشد؛ اما آمپریست ها(تجربه گرایان) عقیده دارند که تصوّرات مطلقاً و بدون استثناء تجربی هستندواشکال از اینجا شروع می گردد؛ پیامبر این ایده وفلسفه «جان لاک» می باشد و در واقع آمپریست ها ازآن به بعدهرچه گفته اندحرفهای جان لاک بوده می باشد. اختصار ی فلسفه ی جان لاک این می باشد که ذهن یک لوح سفیدی می باشد که این تصوّرات از طریق نظاره در ذهن مرتسم می شونداماجان لاک به هیچ وجه راجع به مکانیزم«ارتسام» صحبت نمی کند. بطور کلی اگراز جان لاک بپرسید«ارتسام» یعنی چه؟ پاسخی برای این سؤال ندارد؛هرچندبعضی فیلسوفان که شبیه جان لاک فکرکرده چیزهایی گفته اندمثل ماتریالیست ها، اماجان لاک با آنهاموافق نیست زیرا اونفس را مجرّد وذهن را روحانی می داند.

21-8- اشکالات اصالت تجربه

مشکل اصلی این می باشد که تجربه گرایان نمی گویند«ارتسام» به چه معنی می باشد.چه چیزدر چه چیزودرکجا مرتسم می گردد؟درپاسخ این پرسش ها حداکثرجوابی که می دهند این می باشد که آن را به آیینه تشبیه کنند که آن هم به هرحال یک امرجسمانی می باشد واصل اشکال نیز همین می باشد. دراین بخش به پنج ایرادی که به این دیدگاه وارد می باشد می پردازیم.

 

اشکال اول

جان لاک برای تبیین «اقسام معرفت» به دونوع تصوّر«بسیط» و«مرکّب» قائل بود. درتصوّرات بسیط ذهن رامنفعل ودرتصوّرات مرکّب ذهن را فعّال می دانست؛ اما اینکه چگونه این تصوّرات، مرکّب می شوندوچه کسی آنها را ترکیب میکندتوضیحی نداشت اما اگریک فیلسوف راسیونالیست (عقل گرا) بگویدماتصوّرات بسیط ومرکب داریم وتصوّرات مرکّب کارذهن و نتیجه فعالیّت ذهن می باشد؛ او برای این سؤال که فعالیت ذهنی یعنی چه؟پاسخی داردکه بطورخلاصه ازاین قراراست:ذهن مادارای قوایی می باشد و عالیترین قوه، عقل می باشد و عقل یک اصولی داردکه این اصول عبارتنداز: اصل اینهمانی،اصل تناقض، اصل علیّت و.. این اصول هستندکه کار می کنند.بزرگان این نحله دکارت،لایب نیتس وکانت هستند.

  دانلود متن کامل در سایت sabzfile.com

اشکال دوم

می گویند«جان لاک» در واقع اصالت عقلی غیرملتفتٌ علیه می باشد؛ یعنی جان لاک در واقع اصالت عقلی می باشد و خودش نمی داند.هرکس بگویدما تصورات مرکّبی داریم که ذهن این ترکیبات را ایجاد می کند،این شخص به وجودعقل با اصول و ضوابطی که دارد،به عنوان یک چیز جدا ومستقل از تجربه قائل می باشد و معنی اصالت عقل نیزهمین می باشد.

اشکال سوم

مامفاهیمی در ذهن خود داریم که همه ی آنهارا می توانیم باتوسّل به تجربه تبیین کنیم.بعضی چیزهارامی توان تجربه کردمثلاًوقتی میزو صندلی رامی بینیم آنهارا تجربه می کنیم اما مفاهیم ارزشی،سیاسی واخلاقی مثل عدالت،آزادی، دموکراسی و.. را چگونه می توان تجربه نمود؟متفکّران اصالت تجربه متوجه این اشکال هستند،جان لاک دراین زمینه کوششهایی کرده اما کوششهای اوبه هیچ وجه قانع کننده نیست.

اشکال چهارم

ادراکاتی وجود دارندکه همه به اتّفاق، پذیرفته اندکه تجربی نیستند.مثلاً درقسمت استدلال ها،درآنجایی که به اصطلاح ارسطو، قیاسی اقامه می گردد، وقتی صغری وکبری باهم ترکیب شوند،نتیجه ای بدست می آیدکه این دیگرکارمستقل عقل می باشد واین جادیگرتجربه دخالتی ندارد.

 

 

 

اشکال پنجم

شناخت های دیگری وجود دارند که به اعتباراینکه منشاء آنها نظاره نیست نمی توان آنهاراتجربه نامیدوهمچنین عقلی(به معنای استدلالی) نیزنیستند؛ بلکه این ها همان چیزهایی هستندکه اروپائیان واژه intuition رابرای آن بکارمی برند و ما آنرا گاه شهود،گاه حدس، گاه عشق و گاهی اشراق،الهام وکشف می نامیم. بعضی بحث وحی راهم در این مقولات داخل می کنند .

3-8- عـقـل

درشناخت عقلی معمولاًحداکثراطمینان حاصل می گردد ونمونه ی آن قضایای عقلی ریاضیات می باشد که کاملاً یقینی می باشد و هیچگونه تردیدی درآن پیدانمی گردد مگرزمانی که مبانی آن تغییرکندمثل آن چیز که که در مورد هندسه پیش آمد. [32] البته تجربه گرایان ایراداتی وارد کرده اند که درخور اعتنا نیست.[33]

4-8- دوحوزه ی حدس وعشق

شاید گمان گردد این دو حوزه ی شناخت در رشته هایی مثل حقوق بین الملل  ویا علوم پایه و ..  محلی از اعراب ندارد اما وقتی نیک بنگریم می بینیم در این زمینه ها هم گفته هایی از معصومین دردین اسلام و در ادیان توحیدی دیگر از قول قدّیسان هست . مثلاً در موضوعات مختلف که امروزه در حقوق بین الملل از آن بحث می گردد مثل حقوق بشر ، حقوق زنان و حقوق جنگ و..  اقوال متعدّدی هست که وجود دو مکتب مهم  در حقوق بین الملل ( حقوق بین الملل اسلام و حقوق طبیعی در دوره قرون وسطی ) گواه بر اهمیت این نوع شناخت حتّی در رشته ی حقوق بین الملل می باشد.  دردوحوزه ی حدس وعشق گاهی عالیترین مرحله ی «یقین» پیدامی گردد؛ مخصوصاًدرمباحث شهودی آنجایی که یقین حاصل می گردد، یقین عالی تراز ریاضیات وعالی ترازیقین استدلالی می باشد واین نیزاشکالی دارد وآن این می باشد که غالباً این یقین شهودی، یقین عشقی، یقین حدسی و اشراقی، «شخصی» می باشد؛ وآن گونه که خوداعضای این حوزه هم می گویند:غالباً قابل انتقال نیست.

  جستجو در سایت :   

بند نهم : بحث حُـجیّـت (یامرجعیّت) [34]

هرفیلسوفی در «شناخت یا شناسایی» معمولاً یک مرحله ای از«حجیّت» رامی پذیرد. در حقوق بین الملل مکاتب حقوقی مذهبی مثل اسلام و مسیحیت ازاین قاعده خیلی بهره گیری کرده اند. «حجیّت» یعنی تعطیل کردن پژوهش؛ یعنی یک چیزی راباید همین طوری پذیرفت. وقتی پای حجیّت به میان می  آید یعنی اینکه پژوهش دیگرلازم نیست واین خود،‌ معانی مختلف دارد یا به این معناست که دیگران پژوهش کرده اندو دیگراحتیاج به پژوهش نیست ویابه معنی آن می باشد که اینجا دیگرپایان راه می باشد و حدّاکثر توانایی افراد این بودکه بدینجا برسندو بعدازاین بایدحرف دیگران را بپذیرند.[35] پس «حجیّت» یعنی اینکه ما به پایان یک مسیری برسیم ودرآخر، مطلب را قبول کنیم که البته این مراتب و انواعی دارد. اختصار ی مطلب اینکه می خواهیم بدانیم چرا دربحث شناسایی «حجیّت» راه دارد؟ البته دانشمندان «حجیّت» راتایک مراتبی قبول دارند زیرا عمرانسان معمولاً برای پژوهش در تمام زمینه ها مخصوصاً آنجاکه پای تخصّصی در کارباشد، کفاف نمی دهدو بشر عملاً نمی تواند درتمام زمینه ها متخصّص گردد، پس دربعضی مواقع بشر بایدکار را به دیگران واگذار کند؛ مثلاًدرمسائل پزشکی، همه تسلیم پزشک هستندوهرچه اومی گوید، اقدام می کنندواین حجیّت در زمینه های دیگرهم هست. حال اگر سؤال کنیم که این حوزه ی حجیّت تا کجاست وتحقیقات ما تاکجا می تواندپیش برود؟ درست مانندهمان سؤالی می باشد که در فلسفه دکارت پیداشدکه مرزدقیق فطریات ازتجربیّات چیست؟ اینجاهم این سؤال مطرح می باشد که مابه عنوان محقّق یافیلسوف تا کجابایدامیدواربه پژوهش باشیم و از کجا بایدخودمان بفهمیم وکی بایدتسلیم شویم؟

البته به بعضی از این سؤال ها جواب هایی داده اندکه در این جابه آن هااشاراتی مختصرمی کنیم:

1-9- دکارت: دراصول جایی برای حجیّت نیست. اصول راباید با تفکّر و پژوهش خودمان پیداکنیم. در اصول شناسایی مانند اینکه معرفت فطری می باشد یا تجربی وهمچنین در مبانی اخلاقی هرکجاکه بحث ،بحث اصولی باشد،دکارت می گویدحجیّت راه ندارد.زیرا ما بایداصول را با پژوهش تشخیص بدهیم و پیداکنیم. در فروع که قضیه گسترش پیدا می کنددر خیلی مواقع به نظر دکارت می توان مقلّدبود. خیلی ها مانند ابن رشد، محمدبن زکریای رازی و ابن سینا(غیراز بحث معادجسمانی که تعبّدی قبول کرده) قائل به حجیّت در اصول نیستند.

2-9- متکلّمین: این گروه عقل راتسلیم ایمان می کنند و«حجیّت» را به عنوان یک منبع مستقل غیر ازآن منابع چهارگانه که ذکرکردیم می دانند وگفته اندکه یک منبع شناسایی نیز«حجیّت» می باشد که البته این حرف درستی نیست؛ زیرا حجیت نوعی شناسایی نیست بلکه خودش منتهی می گردد به اینکه اگرامورفیزیکی وطبیعی باشداز طریق تجربه فهمیده می شودودرغیراین صورت از طریق استدلالهای عقلی درک می گردد.

 

 

بند دهم ـ ارتباط ی روش شناسی و نظریه

همان‌گونه که هستى‏شناسى‏ها، معرفت‏شناسى‏ها و هدف­هاى معرفتى گوناگون در شیوه‏هاى عام معرفت و همچنین در وسیع‏ترین سطح، در روش‏شناسى تأثیرگذار هستند، نظریه‏هاى مختلف علمى در شیوه و روش محققین براى شناخت موضوعاتى که نظریات ناظر به آنها هستند تأثیر مى‏گذارند. هر نظریه‌ی اجتماعى و یا سیاسى به تناسب نگاهى که به موضوع مورد مطالعه‌ی خود مى‏کند، زمینه‌ی بهره گیری از روش­هاى کمّى و یا کیفى مناسب و سازگار با خود را ایجاد مى‏نماید. برخى از نظریّات جایى براى بهره گیری از روش­هاى کمّى باقى نمى‏گذارند و بعضى دیگر مسائل کیفى را نیز به افق امور کمى تنزل مى‏دهند. اگر در تشبیه علم به ارگانیسم زنده، نظریّه در حکم قلب علم دانسته گردد، روشى که در هر علم به کار مى‏رود. در حکم سیستم و شبکه‌ی عروق می باشد که ارتباطات قلب را با حوزه‏هاى مختلف علمى و موضوعات مربوط به آنها حفظ مى‏کند. همان‌گونه که هر قلب مقتضى رگ‌ها و عروقى مناسب با خود می باشد هر نظریه در کاربرد خویش روش­هاى ویژه‌ی خود را طلب مى‏کند. [36]

 

 

 

 

بند یازدهم ـ تعامل روش‏شناسى و علم

تعامل روش‌شناسى با علومى که روش آنها موضوع دانش منطق و روش‏شناسى می باشد تعاملى دو سویه و دیالکتیکى می باشد. علوم برخى از مبادى و اصول موضوعه‌ی روش‏شناسى را تأمین مى‏کنند و روش‏شناسى راه و شیوه‌ی صحیح اندیشه را به آنها مى‏آموزد و بدین ترتیب هریک از این دو به غنا و گسترش موضوعات دیگرى مى‏افزایند. ویژگى این تعامل از دیرباز مورد توجه متفکرین و منطق‏دانان دنیاى اسلام بوده می باشد. آنان کوشیده‏اند تا این تعامل را به گونه‏اى سامان بخشند تا مصون از برخى معضلات روش‌شناختى نظیر دور باشد. اصول اوّلیه‌ی منطق، گزاره‏هایى هستى‌شناختى می باشد که از فلسفه اخذ مى‏گردد نظیر مبدأ عدم تناقض که به استحاله‌ی جمع اجتماع و یا ارتفاع هستى و نیستى حکم مى‏کند، و این گونه اصول از زمره اوّلیاتى می باشد که فلسفه در وصول به آنها نیاز به کوشش علمى ندارد، هر راهى را نیز که فیلسوف در تبیین این اصول مى‏پیماید، براى اثبات اصل آنها نمى‏باشد. بلکه در اثبات وصف آنها نظیر وصف بداهت و اوّلى بودن می باشد. برخى از گام­هاى نخستین منطقى نیز نظیر منتج بودن شکل اول، بدیهى اوّلى می باشد. فلسفه در مراحل نخستین با بهره گیری از اصول اولیه منطقى، اصول موضوعه و گاه موضوعات نوینى را براى کاوش‌هاى منطقى تهیه مى‏کند. و روش‏شناسى با بهره گیری از آن اصول به افق‌هاى جدیدى از معرفت راه مى‏یابد و بدین ترتیب تعامل مستمر روش‏شناسى و علوم در سطوح مختلف ادامه پیدا مى‏کند.[37]

 

بند دوازدهم ـ روش‏شناسى و فلسفه

سطوح مختلف معرفت، لایه‏هاى طولى روش‏شناسى را به دنبال مى‏آورند، و لکن بنیان‌هاى فلسفى، هستى‏شناسى‏ها و معرفت‏شناسى‏هاى گوناگون، انواع مختلف روش‏شناسى را که در عرض یکدیگر و یا در تقابل با یکدیگر مى‏باشند پدید مى‏آورند. منطق صورى یک روش‏شناسى عام و گسترده‏اى می باشد که از مبناى فلسفى و معرفت­شناختى حکمت مشاء بهره گیری مى‏کند.[38] منطق دیالکتیکى هگل نوع دیگرى از روش‏شناسى عام می باشد که از مبانى فلسفى او بهره مى‏برد. این منطق، در رشته‏هاى مختلف علمى، هم نظریات مناسب با خود را به دنبال مى‏آورد و هم روش‌هاى خاصى را که در ذیل روش‏شناسى عام آن قرار مى‏گیرد تولید مى‏کند. منطق علمى بیکن یک روش‏شناسى عام علمى می باشد که از مبناى معرفت‌شناختى او که حس‌گرایى می باشد بهره مى‏برد، برخى از روش­هاى هرمنوتیکى معرفت نیز روش‌هاى عامى هستند که از مبناى معرفت‌شناختى خود بهره گیری مى‏کنند. هریک از روش­های مزبور الزامات بعدى را در سطوح و لایه‏هاى جزئى و خاص و همچنین توصیه‏هاى سازگار با خود را نیز به ارمغان مى‏آورند.[39]

 

[1] کاظمی، علی­اصغر، روش و بینش در سیاست، چاپ دوم ، ج اول ، (تهران: نشر دفتر مطالعات سیاسی و بین­المللی، 1374)

، صص 29ـ 28.

[2] ساروخانی، باقر، پیشین، ص24.

[3]شاله، فیلیپس؛ شناخت روش علوم یا فلسفه‌ی علمی، ترجمه­ی یحیی مهدوی، چاپ اول ،(تهران،  نشر دانشگاه تهران، 1346.)  صص 22- 6.

 Positivists 12-

[5] – منوچهری، عباس،« روش و چارچوب­های نظری در پژوهش­های سیاسی»، فصلنامه­ی علوم سیاسی، 1383، شماره 28، ص 112.

[6] حقیقت، سیدصادق،روش‌شناسی علوم سیاسی، ج دوم ، چاپ  دوم،( قم، نشر دانشگاه مفید، 1387)، صص 75- 70.

[7] پارسانیا، حمید، منبع پیشین،ص 10.

 

[8]– پارسانیا، حمید، منبع پیشین، ص16.

[9] -ضیائی بیگدلی، محمدرضا، «روش شناسی حقوق بین الملل،» ،مجله پژوهش حقوق وسیاست،دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی،شماره 15و16 ویژه حقوق1384 ،ص8. .

[10] – کریستین دومنیه ، «روش شناسی حقوق بین الملل» ، مترجم: مصطفی فضائلی؛ مجله پژوهشهای فلسفی – کلامی، شماره 1، صص100-113.

[11] حقیقت، سیدصادق، منبع پیشین، صص70-62.

[12] سریع القلم، محمود، روش پژوهش در علوم سیاسی و روابط بین­الملل، چاپ پنجم ،(تهران، نشر و پژوهش فرزان روز، 1387)، ص 20.

 

[13] – نکونام جعفر، منبع پیشین،ص3.

[14] – کالین، های ، درآمدی انتقادی بر تحلیل سیاسی، ترجمه­ی احمد گل­محمدی، ج اول ، چاپ اول، (تهران، نشر نی، 1385).ص109.

[15]  مشیرزاده، حمیرا، تحول نظریه­های روابط بین­الملل، ج سوم،  چاپ اول،( تهران،  نشر سمت، 1386 )، صص13-7.

[16] کالین، های، منبع پیشین، صص111- 109.

ontology – 25

[18] صانعی دره بیدی، منوچهر، جزوه درس متا فیزیک در غرب ، گروه فلسفه دانشگاه شهید بهشتی تهران  1379.

[19] همان.

28-www.tebyan.net,visited at: 10 July 2011.

29-Epistemology

[22] – صانعی دره بیدی، منوچهر، پیشین.

[23] کاپلستون، فردریک، تاریخ فلسفه غرب، جلد اول ، مترجم؛ مجتبوی، سید جلال ا لدین، چاپ  اول،( تهران ،نشر سروش ، سال1387)، ص 60.

[24] آن ها علم را ارتسا می می دانستند نه فطری.

[25] پیروان اصالت تجربه.

[26]   از طرفداران این نظریه نیکلای هارتمان آلمانی می باشد.

[27]   شک فلسفی دارای درجات و مراحلی  می باشد . درفلسفه جدید،  هیوم از بزرگان این نظریه می باشد.

[28] اوکسی می باشد که فرهنگ لغات فلسفی تهیه کرده و در غرب تعاریف او به عنوان حجّت بکار می رود.

[29]   صورت افراطی از شکاکیت می باشد به معنای اینکه من اصلاً نمی توانم حقیقت چیزی را بفهمم. در «لا ادری گری» واقعیت ها انکار نمی گردد بلکه آن چیز که که انکار میشود این می باشد که ما نمی توانیم بشناسیم.

38- empericism

[31]    ملاصدرا یک رساله تحت عنوان «تصوّرو تصدیق» داردکه دکترحائری آن را ترجمه کرده و در فارسی تحت عنوان آگاهی و گواهی می باشد که در این زمینه برای پژوهش منبع خوبی می باشد.

[32] چنان که هندسه اقلیدسی حاکمیّت خود را از دست دادو معلوم شدبا تعریف های اولیّه می توان هندسه های غیر اقلیدسی نیزتدوین نمود .