شاید بتوان انگیزه­ی­ ایجاد حق توسعه از جانب کشورهای توسعه­یافته در این دهه را تأمین امنیت، گرایشات سیاسی و اقتصادی، حفظ صلح و جلوگیری از جنگ، دست یافتن به مواد اولیه و بازار آزاد و یا حتی احساس گناه نسبت به کشورهای در حال توسعه دانست. از طرفی نیز می­توان ریشه­ی مفهومی حق توسعه را در کوشش­های دهه­های 60 و 70 گروه 77 و جنبش عدم تعهد[5] برای ایجاد نظم جدید اقتصادی بین­المللی جستجو نمود.

در این دهه ادعایِ حق بودنِ توسعه در کشورهای جهان سوم، مخصوصاً تازه استقلال­یافته­ها که فرصت اظهارنظر در مجمع عمومی را یافته بودند، پررنگ­تر گردید. به عقیده­ی آن­ها “بدون استقلال، توسعه و بدون توسعه، استقلال معنا ندارد.” (وکیل و عسکری، 1383، 95)

تا اواخر دهه­ی اول، توسعه همان بعد اقتصادی خود را داشت.

در پایان دهه­ی 60 به دلیل بعضی عوامل، انقلابی برای رهایی از حصار تعاریف اقتصادی توسعه درگرفت، اما این انقلاب که به “خلع ید تولید ناخالص ملی” موسوم گردید، چندان دوام نیافت و نتوانست جای خود را باز کند. (راعی، 1380، 20) از دستاوردهای این دهه در راستای حق توسعه می­توان از تأسیس آنکتاد، برنامه­ی عمران ملل متحد و سازمان­های تخصصی وابسته به ملل متحد که در راستای کمک به توسعه ایجاد شدند نام برد. در واقع این دهه با تغییر دیدگاه سازمان ملل نسبت به کشورهای درحال­توسعه آغاز گردید؛ با این حال در کل در دهه­ی 60 توجه بیشتر به رویکرد اقتصادی حق توسعه در جهان سوم بود. همچنین کشورهای جهان سوم که تا قبل از این دهه دریافت کمک از سوی کشورهای توسعه­یافته و سازمان­های بین­المللی کمک­کننده را به­عنوان امتیاز تصور می­کردند، از این به بعد مدعی شدند که دریافت کمک حق آن­ها می­باشد؛ چراکه توسعه­یافته­ها پیشرفتشان را مدیون به عدم توسعه­ی آن­ها هستند.

2) دهه­ی دوم توسعه، (دهه­ی 70)

سازمان ملل متحد، در قطعنامه­ها و اسناد خود از این دهه هم با عنوان دهه­ی توسعه یاد می­کند. (هکی، 1388، 162)

در این دهه، نظم جدید اقتصادی بین­المللی موضوع دعوای جدی بین کشورهای شمال و جنوب گردید. از اوایل سال­های 1970، تأسیس آنکتاد، تصویب منشور حقوق و تکالیف اقتصادی کشورها و قطعنامه­ی مربوط به نظم جدید اقتصادی بین­المللی در 1974 بازتاب­هایی از کوشش­های جهان سوم در راستای ظهور حق توسعه بود.

اولین­بار کبا ام.بای در سخنرانی اجلاس آموزشی مؤسسه­ی بین­المللی حقوق بشر در 1972 ارتباط­ی حق توسعه و حقوق بشر را چنین توصیف نمود: “حق توسعه به مانند یک حق بشری می باشد …[6]” در این راستا او در نامه­ای که برای مؤسسه­ی بین­المللی حقوق بشر در استراسبورگ نوشت، تصریح نمود که “همه­ی حقوق و آزادی­های اساسی به­گونه اجتناب­ناپذیری به حق حیات، افزایش استانداردهای زندگی و پس به توسعه وابسته­اند؛ پس حق توسعه از حقوق بشری می باشد و بدون آن بشر وجود نخواهد داشت.” (M’baye, 1972, 505) به عقیده­ی آنتونیوکاسسه، بعد از این بود که این مفهوم مورد طرفداری و توجه کشورهای درحال­توسعه، سوسیالیستی و دیگر کشورهای طرفدار حق توسعه قرار گرفت. (کاسسه، 1373، 368) در این راستا قعطنامه­ی شماره 4[7] کمیسیون حقوق بشر در سال 1979، حق توسعه را صراحتاً یک حق بشری دانسته و طرفین این ارتباط­ی حق­محور را مردم و دولت برمی­شمارد؛ همچنین طی این قطعنامه از دبیرکل خواسته گردید تا شرایط لازم برای برخورداری مؤثر همه­ی افراد از این حق را مطالعه نماید. (مولایی، 1389، 331)

آرجون سنگوپتا کارشناس مستقل حق توسعه معتقد می باشد در اوایل دهه­ی 1970 مفهوم حق توسعه به­عنوان یکی از حقوق بشر مطرح گردید؛ پس می­توان گفت مفهوم حق توسعه آغاز به­وسیله­ی کشورهای درحال­توسعه و با هدف ایجاد یک نظم جدید اقتصادی بین­المللی و سپس از سوی اندیشمندان به­گونه­ای که هم­زمان بیانگر حقوق مدنی و سیاسی و نیز حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی می باشد به­کار برده گردید.

در نیمه­ی دوم دهه­ی 1970 میلادی اقتصاددانان توسعه، دیدگاه “نیازهای اساسی” که یک رویکرد حقوق بشری به توسعه می­باشد را مورد توجه و تأکید قرار دارند،که واکنش یا پاسخی به عدم موفقیت رشد اقتصادی دهه­ی 60 در رفع فقر در بسیاری از کشورهای درحال­توسعه بود.

در نهایت بایستی گفت هدف نهایی توسعه در این دهه اصلاح پایدار در وضعیت فردی و توزیع منافع بین همه بود و در این دهه بود که توجه جهانیان به ارتباط­ی بین توسعه و حقوق بشر جلب گردید.

3) دهه­ی سوم توسعه، (دهه­ی 80)

فیلیپ آلستون بر این باور می باشد که حق توسعه به­عنوان یک حق جدید بشری آغاز در سال 1972 مطرح گردید و سپس در سال 1981 گروه کاری سازمان ملل متقاعد گردید که این موضوعات بایستی سازمان­یافته و نظام­مند گردند و به همین علت گروه کاری جدیدی متشکل از کارشناسان دولت­ها در ارتباط با حق توسعه تشکیل گردید. (Steiner and Alston, 2008, 1118) این گروه اولین گروه کاری بین­المللی در ارتباط با حق توسعه بود. پنج سال پس از تشکیل این گروه جدید، اعلامیه­ی حق توسعه را تصویب نمود و به کمیسیون مزبور مأموریت داد تا راه­های عملی کردن قطعنامه را دنبال کند.

تا اواخر دهه­ی 80، رویکرد سازمان ملل بر محور توسعه­ی کشورها و رفع عقب­ماندگی کشورهای جنوب متمرکز بود. در این دهه در نظر داشتن رویکرد حقوق بشری تا آن­جا پیش رفت که پیش­طرح سومین میثاق بین­المللی حقوق بشر، ایجاد گردید و در آن باز هم به حق توسعه به­عنوان یک حق بشری که در نسل سوم حقوق بشر جای می­گیرد، پرداخته گردید. همچنین در این دهه بود که در بعضی کنوانسیون­ها به کشورهای درحال­توسعه توجه بیشتری گردید و برای آن­ها مزایایی قائل شدند؛ در این راستا می­توان به کنوانسیون حقوق دریاهای 1982 تصریح نمود.[8]

4) دهه­ی چهارم توسعه، (دهه­ی 90)

در دهه­ی 1990 روح توسعه­گرایی تازه­ای به­وجود آمد، گرچه در این تحول دو طریقه متفاوت وجود داشت. با وجود آن که کشورهای شمال و جنوب به دنبال توسعه­ی مجدد بودند، اما توسعه مجدد در شمال به معنای سرعت، تخریب، تعطیل، تعویض و صدور می باشد؛ اگرچه در جنوب به معنای وارد کردن آن چیز که “بنجل” به حساب می­آید، بود. (راعی، 1380، 20) در این دهه، شکل­گیری دکترین بین­المللی، عقاید بسیار متضادی را با خود به همراه داشت برای مثال عقاید بعضی اندیشمندان به این شکل بود:

همان­گونه که پیش­تر تصریح گردید، به عقیده محمد بجاوی، قاضی و رئیس اسبق دیوان بین­المللی دادگستری، “حق توسعه یک حق بنیادین حقوق بشری می باشد.” او حتی در این زمینه پا را فراتر گذاشته و آن را یک قاعده­ی آمره[9] محسوب می­کند. (Bedjaoui, 1991, 1252) برخلاف او، مائوریزیو راگازی[10] حق توسعه را یک قاعده­ی آمره نمی­شناسد؛ راگازی معتقد می باشد حق توسعه برای الزام­آور شناخته شدن نیاز به پذیرش از سوی کل جامعه­ی بین­المللی دارد. (Ragazzi, 1997, 150) به نظر می­رسد با در نظر داشتن رویکرد کلی جامعه­ی بین­المللی، در نظر گرفتن حق توسعه به­عنوان یک قاعده­ی آمره تا حدود زیادی اغراق آمیز باشد؛ در عوض تلقی این حق به­عنوان یک حق بشری، همان­گونه که در اسناد مجمع عمومی آمده می باشد، چندان دور از واقعیت نیست.

قطعنامه­های این دهه، همان­گونه که در قسمت­های پیشین ذکر گردید، ضمن تأکید مجدد بر اهمیت توسعه، آن را حقی مطلق و غیرقابل اسقاط و سلب برمی­شمارند که جزء لاینفک حقوق اساسی بشر به­شمار می­رود و عناوینی زیرا صلح و خلع سلاح به عنوان مبانی حق توسعه در این دهه بود که مورد شناسایی بین­المللی قرار گرفت. از دستاوردهای این دهه می­توان به ایجاد کمیساریای عالی حقوق بشر که یکی از مسئولیت­های مهم آن گسترش و طرفداری از حقوق بشر و به تبع آن حق توسعه به­عنوان بخشی از حقوق بشر می­باشد، تصریح نمود. همچنین در این دهه در نظر داشتن سه مورد مهم و اساسی حق توسعه، یعنی “حق بر غذا”، “حق بر آموزش و پرورش ابتدایی” و “حق بر بهداشت” بیشتر گردید زیرا کشورها به­تازگی متوجه شدند که رسیدن به اهداف بلندمدت در گروی رسیدن به اهداف پایه­ای می­باشد. در این راستا در نظر داشتن سیاست­های ملی و داخلی توسعه­ای افزایش پیدا نمود، زیرا توسعه­یافته­ها معتقد بودند که اگر درحال­توسعه­ها خود در توسعه­ی خود مشارکت داشته باشند، با سرعت بیشتری رو به جلو حرکت خواهند نمود. به­علاوه در این دهه بود که تأثیر فعالیت زنان در توسعه، به­عنوان تکمیل­کننده­ی مردان مورد توجه قرار گرفت.[11]

5) دهه­­ی پنجم توسعه، (دهه­ی 2000)

تا قبل از دهه­ی پنجم توسعه، همواره به توسعه به­عنوان یک حق بشری که بایستی توسط کشورهای شمال مورد تکریم قرار گیرد و اقدامات لازم برای رسیدن به این حق، توجه شده می باشد؛ اما بعد از گذشت چهار دهه این اقدامات نه­تنها کمکی به توسعه­ی کشورهای جنوب نکرد، بلکه حتی واقعیت­ها حاکی از آن می باشد که فقر و گرسنگی و اهداف اولیه­ توسعه، افزایش یافته می باشد و دولت­ها هرچند به ظاهر مانعی برای توسعه نیستند، اما کمکی هم به پیشرفت آن نمی­کنند. برای مبارزه با این مشکل در سال 2000 مجمع عمومی اعلامیه­ی هزاره را با راهکار جدیدی تصویب نمود. در این اعلامیه به­جای برشمردن فعالیت­های لازم برای توسعه، عوامل توسعه­نیافتگی که کشورها بایستی در رفع آن کوشش کنند نام برده شده می باشد و کشورها متعهد شدند اهداف هزاره را در جهت بهبود شرایط زندگی همه­ی بشر­ها در مهلت­های معینی عملی کنند.

در انتها بایستی خاطرنشان نمود که با در نظر داشتن تکرار مکرر حق توسعه در کنفرانس­ها، اسناد و اعلامیه­های جهانی مبنی بر تأیید این حق به­عنوان یک حق بین­المللی، غیرقابل سلب و جدایی­ناپذیز از سایر حقوق بشر، به­خصوص اعلامیه­ی جهانی حقوق بشر وین 1993 و اعلامیه­ی هزاره­ی ملل متحد، می­توان گفت که این حق هرچند به­عنوان یک حق بین­المللی مورد توجه کشورها قرار گرفته می باشد؛ اما بایستی توجه نمود که متأسفانه این امر دلیلی بر الزام­آور بودن تعهدات مربوط به این حق برای کشورها ایجاد نکرده می باشد. این در حالیست که کشورهای در حال توسعه همچنان حق توسعه را به عنوان یک حق بشری که لازمه­ی ایجاد تعهداتی برای کشورهای توسعه یافته می­باشد، تلقی می­کنند و پیش روی کشورهای توسعه یافته با نظری مخالف، هنوز هم حق توسعه را نه به­عنوان یک حق بشری که مستلزم ایجاد تکلیف برای آن­ها می­باشد، بلکه به­عنوان یک حق فردی که آغاز دولت­ها را در درون کشورهای در حال توسعه به چالش می­کشاند، در نظر می­گیرند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل دوم: تئوری سه جهان و تئوری جهانی­سازی، راهکار یا مانع حقوقی برای حق توسعه

اگر جهانی سازی را، در یک تعریف کلی، به مجموعه فرآیندهایی اطلاق کنیم که به موجب آن مرزها کم­رنگ شده و دولت‏ها به­یکدیگر مرتبط و نزدیک می‏شوند و عواملی مثل گسترش سرمایه‏داری در سطح جهانی، وابستگی متقابل، تبادل اطلاعات، تجارت جهانی، حقوق بشر، زبان انگلیسی، اینترنت و… از مبانی و ابزار اصلی آن باشد، حق توسعه به عنوان یکی از انواع حقوق بشر، در این بستر چه سرنوشتی خواهد داشت؟ اساساً تئوری جهانی سازی، چالشی عمیق برای حق توسعه به شمار خواهد رفت یا به فراگیر شدن و جهانشمولی این حق منجر خواهد گردید؟ از طرفی شناسایی حق توسعه در گروی منطقه­بندی­های جهانی (شمال و جنوب، جهان توسعه­یافته و درحال­توسعه)، چگونه خواهد بود؟ آیا تئوری سه جهان و ایجاد کشورهای جهان سوم با توان اقتصادی ضعیف، در راستای شکل گیری حق توسعه، یک مانع به­شمار خواهد رفت؟ یا طرح تئوری سه جهان و به­دنبال آن ایجاد کشورهای جهان سوم، به پیشبرد و شکل گیری توسعه کمک می­کند؟

در پاسخ با این پرسش­ها و سؤالات دیگری همانند این، در این فصل آغاز در بخش اول زمینه­های شکل­گیری و مبانی نظری و عملی تئوری سه جهان و تئوری جهانی سازی را مطالعه خواهیم نمود. سپس در بخش دوم این فصل، عملکرد تئوری سه جهان و تئوری جهانی سازی را در ارتباط با حق توسعه در کشورهای جهان سوم از نظر می­گذرانیم.

 

 

بخش اول: مبانی و زمینه­های شکل­گیری تئوری سه جهان و تئوری جهانی­سازی

از گذشته­های بسیار دور، بشر همواره با تقسیم­بندی­هایی در پی جداسازی فقیر و غنی بوده می باشد؛ این امر حتی در داخل کشورها هم دیده می­گردید. اما بعد از مدتی آگاهی عمومی بر آن گردید که عدم برابری خود مانعی برای پیشرفت خواهد بود؛ پس به­فکر راهکارهایی برای برابری و یگانگی جهان افتاد. در این بخش به مطالعه تاریخچه و مبانی نظریه­هایی که بشر در این راه ایجاد کرده می باشد، می­پردازیم.

گفتار اول: تاریخچه­ی شکل­گیری تئوری سه جهان و تئوری جهانی­سازی

1- تاریخچه­ی تئوری سه جهان

در نیمه­ی قرن کوتاه بین 1945 و 1989 بود که تصور گردید دنیا به سه قسمت تقسیم شده می باشد. سرمایه داری جهان اول، کمونیست جهان دوم و تازه استقلال یافته­ها جهان سوم. (Denning, 2004, 42) درواقع این چینی­ها بودند که تئوری “سه جهان” را ابداع کردند. جهان اول دربرگیرنده­ی دو کشور آمریکا و شوروی بود. جهان دوم، شامل چین، اروپای غربی، ژاپن، کانادا و استرالیا و آخرین جهان، کشورهای درحال­توسعه بودند که جهان سوم نامیده شدند. (Udombana, 2000, 754) اصطلاحات سازنده­ی تئوری سه جهان شامل “جهان اول”[12]، “جهان دوم”[13] و “جهان سوم”[14]، در دوران جنگ سرد ایجاد شدند. اگرچه اعتقاد بر این می باشد که اصطلاح جهان سوم زودتر از دو اصطلاح دیگر ایجاد گردید. (Quinion, 2005, 1) البته جغرافی­دانان سیاسی قبل از رواج تئوری سه جهان، کشورها را به­سادگی به جهان قدیم[15] در طرف شرقی اقیانوس اطلس و جهان جدید[16] در ساحل غربی این اقیانوس تقسیم کرده بودند؛ این تقسیم­بندی بعد از 1945، با بخش­بندی سه­گانه بین جهان اول، جهان دوم و کشورهایی که از قوانین مستعمراتی کشورهای سرمایه­دار پیشرفته در طول و بعد از جنگ جهانی دوم به استقلال رسیده بودند به­علاوه­ی کشورهایی که سیاست­مدارانشان تا زمان جنگ سرد زیر نظر جهان اول و دوم بودند، به­عنوان جهان سوم، جایگزین گردید. (Twaddle, 1992, 1) این تقسیم­بندی معنای مهمی در پیکربندی اقتصاد و سیاست در آن وقت مقرر می­داشت؛ و تا سال 1970، اصطلاح جهان سوم به روش­های محسوس استثمار اقتصادی و کشمکش­های سیاسی توسط دو جهان دیگر تصریح می­نمود. (Dirlink and Bahl and Gran, 2000, 7)

در این راستا بایستی افزود که تئوری سه جهان با ایجاد جهان سوم بود که شکل گرفت؛ پس به توضیحاتی در ارتباط با تاریخچه­ی ایجاد این اصطلاح توجه می­کنیم.

می­توان گفت مبدأ کلمه­ی جهان سوم، فرانسوی می­باشد. (Gonzalez, 1998, 1) در فرانسه کلمه­ی سوم مفهوم تداعی کننده­ی نیروی جدید پیش روی دو نیروی مسلط موجود به­کار می­رفت. اصطلاح جهان سوم نیز از همان سنت معنایی در فرانسه سرچشمه گرفت. این اصطلاح اولین­بار در سال 1952 توسط آلفرد سووی[17] جمعیت­شناس و مورخ فرانسوی به­مقصود طبقه­بندی آن دسته از کشورهای جهان سوم که از دو بلوک سیاسی، نظامی، اجتماعی و اقتصادی آن وقت (بلوک شرق و غرب) خارج بودند مطرح گردید؛ (ساعی، 1389، 13-12) و مورد توجه محافل بین­المللی به­ویژه نخبگان کشورهای جهان سوم قرار گرفت. سووی واژه­ی جهان سوم را به اعتبار مقوله­ی “طبقه­ی سوم” که در جمهوری[18] فرانسه متداول گردید به همراه اصطلاحات مترادفی نظیر “نیروی سوم” و “موضع سوم”، تقریباً به همان معنا، در مورد کشورهای توسعه­نیافته به­کار برد. (ساعی، 1384، ب، 57) بعد از سووی، اصطلاح جهان سوم با انتشار کتاب‌هایی زیرا “جهان سوم” توسط پیتر ورسلی[19] در 1964 و “دنیای سه‌گانه­ی توسعه”[20] توسط ایروینگ لوئیس هوروویتز[21] در 1966، به‌عنوان مفهومی فراگیر در دنیای انگلیسی‌زبان در دهه‌ی هفتاد، مطرح گردید. (ازکیا، 1380، 11) در ادامه، ویلیام سفیر[22] در 1987 مجدداً این عبارت را با عنوان اصطلاح خاص طبقه­ی سیاسی در دهه­ی 1940 در فرانسه به کار برد. (Gonzalez, 1998, 1)

البته بعضی ادعا می­کنند که شارل دوگل[23] آغاز اصطلاح جهان سوم را ابداع نمود؛ که در این راستا می­توان گفت شاید دوگل تنها به نقل از سووی این اصطلاح را اظهار کرده باشد.

علاوه بر موردها بالا که در مورد تاریخچه­ی ایجاد عبارات تئوری سه جهان و جهان سوم بود، در مورد مبدأ شکل‌گیری مفهوم جهان سوم، سه نظریه ایراد شده می باشد که عبارتند از:

1) گلدتورپ[24] در کتابی تحت عنوان “جامعه‌شناسی کشورهای جهان سوم” اظهار داشته که گویاً اصطلاح “جهان سوم” نخستین بار توسط آزادی‌خواهان فرانسه در دهه‌ی 1950 به‌کار گرفته گردید؛ یعنی زمانی که بسیاری در جستجوی یک “راه سوم” یا “نیروی ثالث” بودند، که هم‌خوانی با سیاست‌های کشورشان داشته و به ناسیونالیسم محافظه‌کارانه و کمونیسم، گرایش نداشته باشد. (گلدتورپ، 1370، 31)

2) عده‌ای عقیده دارند که در دوران جنگ سرد، کشورهایی که امروزه موسوم به “جنبش غیر متعهد” هستند، کنفرانسی[25] در باندونگ اندونزی در 1955 تشکیل دادند تا سیاست عدم وابستگی به کشورهای بلوک شرق و غرب را دنبال کنند. کشورهایی زیرا یوگسلاوی، هند، اندونزی و مصر از بانیان این کنفرانس به‌شمار می‌طریقه و به کشورهایی که به این کنفرانس پیوستند، کشورهای جهان سوم ‌گویند. (آشوری، 1366، 119-118)

3) گروهی نیز به پیروی از رهبران چین، مثل مائوتسه تونگ[26] جهان را به سه قسمت تقسیم می‌کنند؛ که در این بین جهان سوم در ارتباط با ابرقدرت‌ها تحت ستم هستند. (همتی، 1366، 13)

بعد از جنگ جهانی دوم، جهان سوم از کشورهایی تشکیل می­گردید که کوشش در یافتن “راه سوم” یا “روش بینابینی” برای راه رشد خود داشتند. در اصل این کشورها از پذیرش کمونیسم استالینی و نیز سرمایه­داری غرب اکراه داشتند. (ساعی، 1384، ب، 57) در اواسط دهه­ی 1950 عبارت جهان سوم در تصریح به آن دسته از کشورها به­کار رفت که کوشش می­کردند در جنگ میان ایالات متحده­ی آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی موضع بی­طرفی را انتخاب کنند. این اصطلاح همچنین نشان­دهنده­ی موقعیت جغرافیایی گروهی از کشورها که در سه منطقه­ی آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین واقع شده­اند، می­باشد. (به استثنای آفریقای جنوبی، اسرائیل و ژاپن)

با رواج موضوعات مربوط به “نوسازی”، “توسعه” و “عقب­ماندگی”، اصطلاح جهان سوم معانی وسیع­تری پیدا نمود، به این ترتیب معانی و تفاسیر مربوط به این اصطلاحات نیز بر معانی قبلی جهانِ­سوم افزوده گردید. (ساعی، 1389، 15) در این راستا جهان سوم با کشورهای در حال رشد که در حال گذر از عقب ماندگی هستند یا کشورهایی که در مراحل اولیه نوسازی و توسعه می­باشند، مترادف گردید.

در انتها بایستی تصریح نمود جهان سوم شامل کشورهایی که بر روی سه قاره پراکنده شده و شامل تقریباً سراسر آفریقا غیر از قسمت جنوبی آن (جمهوری آفریقای جنوبی)، سراسر آمریکای لاتین و حدود سه پنجم آسیا می­باشد. بدین ترتیب این کشورها حدود نیمی از خشکی­های کره­ی زمین و همان حدود از جمعیت دنیا را دربردارند.[27]

2- تاریخچه­ی تئوری جهانی سازی

جهانی سازی بارزترین تفاوت جهان دیروز و امروز می باشد که ایده­ی آن در فردای روز خاتمه­ی جنگ جهانی دوم، با عمومیت یافتن تفکر حل ­و فصل مسائل و اختلافات جهان توسط خِرَدِ جمعی ایجاد گردید.

بسیاری عقیده دارند، آغاز بهره گیری از اصطلاح جهانی سازی به دو کتابی برمی‏گردد که در سال 1970 منتشر گردید؛ کتاب اول نوشته­ی مارشال مک لوهان[28]‏ با عنوان “جنگ و صلح در دهکده جهانی”[29] که به تأثیر تحولات و وسایل‏ ارتباطی در تبدیل جهان به دهکده­ی واحد جهانی تصریح دارد و کتاب دوم نوشته­ی‏ برژنیسکی[30] می باشد.

یکی دیگر از اولین نقل­های جهانی سازی، رساله­ی چاپی قدیمی آلمانی در سال 1848 بود. (Denning, 2004, 18) با این حال کلمه­ی جهانی سازی، آغاز در 1961 وارد دیکشنری آمریکایی-انگلیسی گردید؛ هرچند قبل از آن فعل “طریقه جهانی شدن”[31] همراه با “مکتب جهانی شدن”[32] در 1940 ظاهر شده بود. (Scholte, 2002, 4) به همین دلیل تعداد زیادی از محققان و تاریخ­نویسان فاصله­ی سال­های 1890 تا 1940 را “دوره زیبای جهانی سازی”[33] می­نامند. (Held and McGrew, 2003, 4) همچنین با این­که پیدایی عبارت جهانی سازی به اوایل 1960 بازمی­گردد، اما این عبارت تا یک چهارم قرن بعد از آن بود که آگاهی عمومی را دربرداشت. در واقع جهانی سازی به­عنوان عبارت کلیدی پر سروصدای دهه­ی 90 می باشد، زیرا به بهترین وجه وابستگی زندگی­های اجتماعی به همدیگر را نشان می­دهد. (Steger, 2010, 1)

بسیاری به­غلط عقیده دارند که تئودور لویت[34] پروفسور مدرسه تجاری هاروارد، عبارت جهانی سازی را در 1983 با نوشتن مقاله­ی “جهانی سازی بازارها[35][36] اختراع نمود. در این راستا بایستی گفت با این­که لویت در بهره گیری­ی گسترده از این عبارت تأثیر زیادی داشته می باشد، اما جهانی سازی اولین­بار در 1944 بهره گیری شده می باشد. همچنین ثابت شده این عبارت قبل از مقاله­ی لویت در 1980، در مقالات اقتصادی چاپ گردیده بود. (Hamilton, 2008, 10) بعضی دیگر عقیده دارند اولین کسی که برای نخستین بار تئوری جهانی سازی را مطرح نمود، مارکس[37] بود که البته او بعد اقتصادی این فرآیند را مشخص نمود. (Waters, 2001, 10-11) از طرفی شاید هگلِ فیلسوف (1831-1770)، اولین فرضیه پرداز جهانی سازی باشد؛ زیرا او فقط از ارتباط بین مناطق و مکان های مختلف صحبت نکرد، بلکه از پدیدار شدن آگاهی­های ناشی از این ارتباطات بین­المللی هم بحث نمود. (Erikson, 2007, 1)

در این قسمت لازم می باشد عقیده­ی بعضی از بزرگ­ترین اندیشمندان صاحب­نظر در زمینه­ی جهانی سازی، در ارتباط با مراحل شکل­گیری آن را مطالعه نماییم.

امانوئل والراشتاین[38] معتقدست زمین از آغاز قرن شانزدهم دستخوش تراکم اجتماعی و آغاز طریقه جهانی سازی گردید، اما رابرتسون[39] استدلال می­کند که درواقع تاریخچه­ی آن طولانی­تر می باشد. (Waters, 2001, 4)

به­نظر رابرتسون تاریخ جهانی سازی به ظهور سرمایه‏داری برمی‏گردد و پنج مرحله را شامل می­گردد که عباتند از: “1) مرحله­ی بدوی (اروپای1750-1400) که با تجزیه­ی کلیسا، ظهور جوامع دولت‏مدار، تعمیم‏هایی درمورد بشریت و استعمار مواجهیم. 2) مرحله­ی نخستین (1875-1750) که ظهور دولت- ملت، دیپلماسی بین دولت‏ها، موافقت‏نامه‏های بین‏المللی ارتباطات، ظهور ملت‏های غیراروپایی و اولین عقاید جهان‏گرایی را شاهدیم. 3) مرحله­ی جهش (1925-1875) که در آن با عوامل جهانی­کننده­ی دولت-ملت، جامعه­ی واحد بین‏المللی و بشر واحد مواجهیم. 4) مرحله­ی کوشش برای کسب سلطه (1969-1925) با شکل‏گیری جامعه ملل و سازمان ملل، جنگ جهانی دوم، پایان جنگ سرد و ظهور جهان سوم، روبه‏رو هستیم. 5) مرحله­ی عدم قطعیت (1992-1969) با عواملی زیرا گفتمان حقوقی بین المللی، پیچیدگی روابط بین‏الملل، شناخت مسائل زیست‏محیطی و رسانه‏های جهانی مواجهیم.” (Robertson, 1994, 56-59) با این­که رابرتسون، جهانی سازی را با ظهور سرمایه‏داری همراه می‏داند، اما ارتباط مراحل پنج­گانه­ی او با نظام سرمایه‏داری مشخص نیست. درواقع رابرتسون آغاز جهانی سازی را در اوایل قرن پانزدهم دنبال می­کند، اما آن را تا اواخر 1800، یعنی آغاز دوران طلایی واقعاً مؤثر نمی­داند.

تقسیم‏بندی جامع‏تر این طریقه توسط دیوید هلد[40] عبارتست از:   1) افزایش روابط اقتصادی و فرهنگی و کاهش قدرت حکومت در سطح دولت-ملت   2) ایجاد شرکت‏های فراملی و کاهش بیشتر قدرت دولت   3) هماهنگی حوزه‏های سنتیِ مسئولیت دولت، مانند ارتباطات و مدیریت اقتصادی، با اصول بین‏الملل   4) محدود شدن دولت توسط واحدهای سیاسی بزرگ‏تر   5) ظهور یک نظام “حاکمیت جهانی” و مفهوم “شهروند جهانی” کاهش بیشتر قدرت دولت   6) پیدایش یک دولت فراملی با قدرت مسلط نظامی و قانون‏گذاری. (Held and McGrew, 2003, 33-35)

شولته[41] در تقسیم­بندی دیگری، تنها سه مرحله را برای بروز پدیده­ جهانی سازی مطرح می‏کند که شامل:  1) ظهور تصور جهانی: (تا قرن هجده) تفکر جهانی شدن[42] در بین زرتشتیان و بودائیسم قبل میلاد و در بین مسلمانان بعد میلاد، طرح حقوق‏ بین­الملل در قرن شانزدهم، بحثِ اتحاد اجتماعی جهانی در قرن هجدهم و حتی‏ تجارت بین قاره­ای قهوه، موجب بروز تصوراتی در خصوص جهانی شدن فعالیت‏ها گردید.  2) جهانی شدن مقدماتی: (1950-1850) گسترش ارتباطات، بازارهای جهانی، ظهور نظام‏های مالی‏ بین­المللی و فعالیت‏های جهانی، اولین نشانه‏های‏ تسریع جهانی شدن هستند.   3) جهانی شدن در مقیاس وسیع: (از دهه‏ 1960 به بعد) در این مرحله به واسطه پیشرفت‏ تکنولوژی، جهانی شدن شتاب بیشتری گرفته و کماکان ادامه دارد. (بهروزی­فر، 1381، 27)

کستزورس[43]، چهار دوره­ مختلف جهانی سازی را در نیمکره غربی مشخص می­کند:   1) آغاز غلبه بر اقیانوس، ارتباطات و تجارت از 1492 تا 1565   2) مهاجرت اجباری مردم آفریقایی و متعاقباً استقرار برده­داری در دنیای جدید غرب از 1650 تا 1790   3) افزایش تقدم در صدور کالاها بین 1880 و 1930   4) و دوره­ی جدید جهانی سازی به معنای امروزی که از نیمه­ی دهه­ی 1980 آغاز گردید و هنوز ادامه دارد. (Suarez-Orozco and Qin-Hilliard, 2004, 15)

رایتزر مهم­ترین تغییراتی که امروزه به­عنوان منشأ جهانی سازی مطرح می باشد را:  1) ظهور ایالت متحده به­عنوان یک قدرت جهانی بعد از جنگ جهانی دوم  2) ظهور شرکت­های چندملیتی (MNCs)   3) از میان رفتن اتحاد جماهیر شوروی و پایان جنگ سرد می­داند. (Ritzer, 2009, 41-43)

به­گونه کلی متفکران، جهانی­سازی را از نظر مصداقی در سه دوره مطالعه می‏کنند که عبارتنداز:
1) دوره کهن: در امپراتوری قدیم، جهانی شدن به­معنای فتح سرزمین بود و فقط بعد سیاسی داشت.
2) دوره مدرن: از اواخر قرن شانزده، با نظام سرمایه­داری ایجاد گردید و بعد اقتصادی را نیز دربرگرفت.
3) دوره پست مدرن: این دوره از دهه­ی 1990 به بعد آغاز گردید. جهانی سازی در این دوره، علاوه بر ابعاد سیاسی و اقتصادی، ابعاد دیگر فرهنگی، اجتماعی و حتی حقوق بشری را نیز دربرگرفت.

با در نظر داشتن دیدگاه‏های مختلف اندیشمندان، جهانی سازی پدیده­ای جدید نیست، بلکه تاریخ آن به ظهور سرمایه داری و قبل از آن بازمی‏گردد. در واقع منشأ تاریخی جهانی سازی، اگر آن را میل گسترش‏طلبانه­ی کشورها بدانیم، به‏ تمدن‏های قدیم و حتی لشکرکشی شاهان برمی‏گردد؛ اما اغلب آغاز جهانی‏ سازی را از سال 1815 و دهه­ی 1880 را ـ که‏ در آن کشورهای پیشرفته به استعمار جوامع ضعیفِ درحال­توسعه‏ پرداختند ـ قسمتی از آن می‏دانند. در هر حال، مقدمات طرح تئوری جهانی سازی را می‏توان تأسیس سازمان ملل در سال 1945 و پایان جنگ سرد در سال 1989 دانست.

گفتار دوم: مبانی نظری

1- مبانی نظری تئوری سه جهان

طبق نظریه­ی “سه جهان” مائوتسه تونگ[44] در سال 1972، کشورهای جهان برحسب اندازه سلطه­ای که بر دیگر کشورها داشتند به سه دسته تقسیم می­شدند: جهان امپریالیسم شامل کشورهای پیشرفته سرمایه­داری غربی، جهان سوسیال امپریالیسم یا امپریالیست­های درجه دوم شامل اتحاد شوروی سابق و اقمار آن و جهان سوم شامل بقیه­ی کشورهای جهان.

مائو و پیروانش این نظریه را در سطح روابط بین­المللی نیز تعمیم می­دادند و مدعی بودند که کشورهای جهان سوم به­مثابه­ی روستاییان و دهقانان جهان­اند که بایستی شهرهای جهان یعنی کشورهای امپریالیست را محاصره کرده، به تسلیم وادارند. (ساعی، 1389، 15-14)

در این راستا مائو در سال 1974 ضمن گفتگویی با کنت کائوندا[45] رئیس‌ جمهور زامبیا داشت، دیدگاه خود را درمورد جهان وقت چنین بیان نمود: “به‌نظر من، ایالات متحده­ی آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی (سابق) جهان اول را تشکیل می‌دهند. نیروهای بینابینی مانند ژاپن، کانادا و اروپا که بخش میانی را تشکیل می‌دهند، به جهان دوم تعلق دارند. ما جهان سوم هستیم، جهان سوم جمعیت عظیمی دارد. به‌غیر از ژاپن، آسیا متعلق به جهان سوم می باشد. همه آفریقا و نیز آمریکای لاتین نیز به جهان سوم تعلق دارند.” (آقابخشی، 1376، 427) به‌عقیده­ی مائو جهان سوم بایستی با جهان دوم در برابر جهان اول متحد گردد. دلیلی که وی برای به‌شمار آوردن جمهوری خلق چین در زمره­ی کشورهای جهان سوم به آن استناد می کند، این می باشد که چین نمی‌تواند با کشورهای غنی و نیرومند در زمینه‌های سیاسی، اقتصادی و دیگر زمینه‌ها برابری جوید و فقط می‌تواند در صف کشورهای فقیر درآید.

همچنین مائو معتقد بود که ارتباط­ی این سه جهان ارتباط­ی هرمی و مبتنی بر قدرت در سطح بین­المللی بود، بدین معنا که جهان اول، جهان سوم را شدیداً تحت سلطه و استعمار خود قرار داده و در ضمن جهان دوم را تابع معنویات خود کرده بود؛ به­عبارت دیگر بر همه­ی جهان سیطره داشت و در این بین جهان دوم نیز به نوبه­ی خود، جهان سوم را استثمار می­نمود. (اسمیت، 1380، 46) درواقع مائو بر نوعی برتری طبقاتِ قدرت میان سه جهان تأکید داشت که به ترتیب موجب استعمار جهان ضعیف­تر توسط کشورهای قوی­تر می­گردید.

دکتر او.دومبانا، در تئوری سه جهان، اصطلاح جهان سوم را براساس معیارهای زیادی تعریف می­کند. برای مثال، او معتقد می باشد: “جهان سوم از نظر سیاسی بیانگر گروه کشورهایی می باشد که به مکتب سرمایه داری یا بلوک کمونیست وابسته نیستند؛ این­ها کشورهای غیرمتعهدند. همچنین جهان سوم از بعد اقتصادی به کشورهایی با ویژگی­های مشترک توسعه­نیافتگی اطلاق می­گردد. به لحاظ جغرافیایی نیز جهان سوم شامل کشورهای آفریقایی، آسیایی و آمریکای لاتین می باشد. این کشورها که به کمربند یا منطقه طوفان[46] تعلق دارند، چنین نامیده می­شوند، زیرا متحمل مصائب بسیاری شده­اند. مانند مبارزه به خاطر آزادی ملی و استقلال اقتصادی. (Udombana, 2000, 754-755) بدین­ترتیب جهان سوم، به­جهت واقع شدن در ناحیه­ی جغرافیایی نیمکره­ی جنوبی، شکل­گیری در عصر تاریخی مستعمره­سازی، همچنین به دلیل موقعیت اقتصادی عقب­مانده­ی خود، مفهومی ژئوپولیتیک دارد.

با وجود این­که در واقع این خود رهبران جهان سوم بودندکه از اصطلاح جهان سوم، برای عدم تعهد سیاسی بلوکی که در اختلافات جنگ سرد میان شرق وغرب وجود داشت، بهره گیری می­کردند؛ (ساعی، 1384، الف، 23) اما به تقسیم­بندی سه جهان و اصطلاح جهان سوم، انتقادات زیادی وارد گردید. در این راستا، حتی وقتی سووی برای نخستین­بار اصطلاح جهان سوم را در 1952 به­کار برد، آن را “پدیده­ای هیچ انگاشته، بهره­کشی شده و خوار شمرده شده، قلمداد نمود.” (توکلی، 1385، 84) این اصطلاح همچنین مورد انتقاد بعضی سوسیالیست­ها مثل قوام نکرومه[47] رئیس­جمهور و رهبر جنبش آزادی‌بخش مردم غنا و فرانتس فانون[48] نظریه­پرداز فرانسوی-الجزایری قرار گرفته می باشد.

نکرومه درمورد‌ی اصطلاح جهان سوم معتقد می باشد: “در واقع دو جهان هست، یکی جهان انقلابی و سوسیالیستی و دیگری جهان ضدانقلابی و سرمایه‌داری با کلیه­ی ملحقات استعماری و امپریالیستی آن، پس اصطلاح جهان سوم، عبارتی می باشد که به غلط به کار برده شده می باشد و معنای همه چیز و هیچ چیز می‌دهد.” (چیلکوت، 1376، 3) همچنین فیلسوف سیاسی خانم هانا آرنت در انتقاد به این عبارت می گوید: “جهان سوم یک واقعیت نیست، بلکه یک ایدئولوژی می باشد.” (Arendt, 1972, 209)

عده­ای نیز تقسیم کشورهای جهان به سه دسته یا بیشتر را نوعی تحریف دانسته و عقیده دارند دنیا فقط از دوگروه کشورهای فقیر و غنی تشکیل شده که منافع آن­ها اصلاً با هم سازگار نیست.

درواقع با پایان جنگ سرد و مخصوصاً پس از فروپاشی بلوک شرق ـ یعنی جایی­که جهان دوم محسوب می­گردید ـ کاربرد اصطلاح جهان سوم بی­معنا گردید، چراکه این سؤال پیش آمد: جهان سوم پیش روی کدام دوجهان دیگر؟

پس می­توان گفت پایان دوره­ی سه جهان، مصادف بود با “فروپاشی کمونیسم اروپای شرقی، سقوط رژیم نژادپرستی در آفریقای جنوبی و گذر به دموکراسی در کشورهای با دیکتاتوری نظامی و حکومت مطلقه.” (Denning, 2004, 46)

بعد از انتقادات زیادی که به جهان سوم وارد گردید و مخصوصاً بعد از فروپاشی شرق کمونیست، توجه جهانیان به دوگانگی جهان جلب گردید و نظریات زیادی در این زمینه داده گردید.

در میان تقسیم­بندی­هایی که بر دوگانگی جهان معاصر تأکید می­کند، می­توان به تقسیمِ جهان به دو بخش “شمال” و “جنوب” تصریح نمود. البته این اصطلاح را اولین­بار هاوس هوفر آلمانی، نظریه پرداز جغرافی سیاسی، به­کار برد. او قبل از جنگ جهانی دوم، جهان را به دو بخش شمال و جنوب تقسیم کرده بود و معتقد بود که قدرت­های بزرگ جهان همگی در بخش شمالی واقع شده­اند. (ساعی، 1389، ص17)

اصطلاح کشورهای جنوب کم­کم جایگزین اصطلاح جهان سوم گردید و معانی متنوع اقتصادی، سیاسی و اجتماعی که اصطلاح جهان سوم داشت، به خود گرفت. به همین دلیل وقتی این اصطلاح در مورد کشورهای جهان سوم به­کار می­رود، به معنی آن می باشد که جهان از دو بخش تشکیل شده؛ بخش اول کشورهای پیشرفته­ی صنعتی، غنی، قدرتمند، به نام شمال را دربرمی­گیرد و بخش دوم کشورهای کمتر توسعه­یافته، غیرصنعتی، غالباً فقیر و ضعیف، به نام جنوب را شامل می­گردد. معیار این تقسیم­بندی، سطح رشد اقتصادی و توسعه­ی صنعتی کشورها می­باشد.

معمولاً استدلال می­گردد که بیشتر کشورهای پیشرفته­ی صنعتی در قسمت­های شمالی کره­ی زمین و اکثر کشورهای توسعه­نیافته جهان در نواحی جنوبی­تر کره­ی زمین واقع شده­اند. اما در تقسیم دنیا به دو نقطه­ی فقیر و غنی، بایستی دانست که این طبیعت نیست بلکه بشر می باشد که موجب چنین تقسیمی شده می باشد.

2- مبانی نظری تئوری جهانی سازی

جهانی سازی واقعیتی می باشد که امروزه توجه بسیاری از اندیشمندان را به خود جلب کرده می باشد؛ چراکه پدیده­ای در حال وقوع می­باشد؛ از این­رو فهم درست این فرآیند، تنها راه مطمئن جهت مقابله یا همراهی با آن می­باشد. البته از آن­جا که فرآیندهایی که بر مبنای آن مردم جهان به­صورت یک جامعه جهانی درمی­آیند، گوناگون می باشد؛ بدیهی می باشد که برداشت‏ها از مفهوم جهانی سازی متنوع باشد. از این­رو در این قسمت مکاتب مرتبط با جهانی سازی و نظریات گوناگون اندیشمندان در این زمینه را برمی­شماریم.

در حالت کلی سه مکتب فکری در ارتباط با تئوری جهانی سازی مطرح می­باشد؛ که عبارتند از:
1) رئالیسم: طرفدار نظام سرمایه‏داری می باشد و دخالت دولت را جهت حفظ منافعِ ملی لازم می‏داند.
2) لیبرالیسم: با اعتقاد به محدود کردن تأثیر دولت، با جهانی سازی سنخیت دارد. لیبرال‏ها عقیده دارند جهانی سازی می‏تواند فرصت‏های بیشتری را جهت رشد اقتصادی و توسعه اجتماعی، سیاسی فراهم آورد.
3) ساختارگرایان تاریخی[49]: جهانی شدن را با اهمیت فرض می‏کنند اما آثار آن را بسیار منفی می­دانند و بیش از رئالیست‏ها و لیبرال‏ها بر نابرابری شمال و جنوب تأکید می­کنند.

در راستای تبیین مفهوم نظری جهانی سازی، از آن­جا که مفهومی گسترده در سطح بین­المللی می­باشد و اندیشمندان زیادی در ارتباط با آن نظرات سودمند و در عین حال متنوعی را اظهار داشته­اند؛ لازم می باشد برای آشنایی بیشتر از مبنای نظری تئوری جهانی سازی، عقاید بعضی از بزرگ­ترین صاحب­نظران این رشته که اندرو جونز[50] در کتاب خود از آن­ها با عنوان “متفکران کلیدی”[51] تئوری جهانی سازی یاد می­کند، را مطالعه نماییم.

دیوید هلد و مک گرو، جهانی سازی را: ” فرآیندی که با تغییر شکل سازماندهی فاصله­های روابط اجتماعی و تراکنش بر حسب وسعت و سرعت طی سرتاسر قاره­ها یا گردش بین منطقه­ای همراه باشد” می­دانند. (Held and McGrew, 2003, 51)

رابرتسون جهانی سازی را به­عنوان “مفهومی که هم تراکم جهان و هم افزایش آگاهی جهانی در کل را منعکس می­کند” درنظر می­گیرد. (Robertson, 1994, 8)

شولت، جهانی شدن را “فرآیندی اجتماعی که با از میان برداشتن مرزهای جغرافیایی، بر تمام‏ روابط اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی سایه‏ افکنده می باشد و آگاهی­ها را افزایش می‏دهد” می­داند. (Scholte, 2002, 6)

آنتونی گیدنز[52] معتقد می باشد: “جهانی سازی افزایش وسعت ارتباطات اجتماعی جهان و نزدیکی مکان­های دور به یکدیگر می باشد؛ به طوری­که اتفاقات محلی به­صورت اتفاقات میلیون­ها مایل دورتر، به­نظر رسد و برعکس.” (Jones, 2010, 40)

مانوئل کستلز[53]، جهانی سازی را “ظهور نوعی جامعه­ی شبکه‏ای می‏داند که در ادامه­ی حرکت سرمایه‏داری، پهنه­ی اقتصاد جامعه را در بر می‏گیرد.” (Jones, 2010, 69)

اریکسن معتقد می باشد: “جهانی سازی یعنی فاصله­ها بی­ربط، وابسته و به کمترین اندازه­ی اهمیت رسیدند.” (Erikson, 2007, 8)

مارتین آلبرو[54] جهانی سازی را: “فرآیندی می‏داند که همه مردمان جهان را در یک جامعه­ی فراگیر جهانی به هم پیوند می­دهد.” (صداقت، 1379، 21)

دیوید هاروی[55] معتقد می باشد: “فرآیند جهانی سازی دربردارنده­ی مفهوم فشردگی زمان و مکان و فاصله هاست.” (Al-Rodhan , 2006, 9)

کارناجی[56] جهانی سازی را: “مراحل یکپارچه­سازی مردم، شرکت­ها و دولت­ها، تحریک جهان توسط تجارت بین­الملل، سرمایه­گذاری و کمک توسط اطلاعات و تکنولوژی” می­داند. (Boudreaux, 2008, 1)

جیم میتلمن[57] معتقد می باشد: “جهانی سازی جنبه­های زمان و فاصله­ی ارتباطات اجتماعی را متراکم می کند.” (Steger, 2010, 15)

نوئل ریشتر[58] جهانی سازی را: “شکل‏گیری شبکه‏ای فراگیر می‏پندارد که با پیدایش آن، اجتماعاتی که پیش از این، دورافتاده بودند، در وابستگی متقابل و وحدت جهانی، ادغام ‏شوند.” (صداقت، 1379، 21)

لچنر با تعبیری زیبا اظهار می­دارد که: “جهانی­سازی فرآیندی می باشد که در آن تعداد بیشتری مردم، از راه­های مختلف بیشتری، در میان فواصل طولانی­تر، بیشتر به یکدیگر پیوند می­خورند.” (Lechner, 2009, 16)

به‏طورکلی بایستی گفت جهانی سازی، به مجموعه فرآیندهایی اطلاق می‏گردد که به­موجب آن مرزهای ملی کم­رنگ شده و دولت‏ها به­یکدیگر مرتبط و نزدیک می‏شوند و عواملی مثل گسترش سرمایه‏داری در سطح جهانی، وابستگی متقابل کشورها، تجارت جهانی، تبادل اطلاعات و تکنولوژی، حقوق بشر، زبان انگلیسی، اینترنت و… از مبانی اصلی آن هستند.

درمجموع می‏توان این مفاهیم نظری را از اصطلاح جهانی سازی، استنباط نمود:  1) بین­المللی شدن[59]  2) آمریکایی شدن[60]  3) بی‏سرزمینی و فرا ناحیه‏ای شدن[61]  4) کنار زدن‏ و محو شدن مرزها[62]  5) یک نیروی منهدم کننده[63]  6) فراگیر شدن و جهان­گرایی[64]  7) آزادسازی[65]  8) یک فرآیند  9) یک عقیده  10) یک‏ پدیده  11) یک مرحله  12) یک نظام  13) یک نفوذ  14) یک دوره  15) یک تصور  16) یک شبکه  17) یک جامعه  18) یک موقعیت و …

گفتار سوم: مبانی عملی

1- مبانی عملی تئوری سه جهان

در اقدام نظریه­ی سه جهان پیشنهادی بود برای همکاری کشورهایی که به هیچ­یک از دو بلوک شرق و غرب وابسته نبودند. این نظریه به­زودی به­گونه­ای دیگری از طرف رهبران بعضی کشورها نظیر هند، اندونزی و مصر مطرح و درنهایت به تشکیل جنبش عدم تعهد منجر گردید. البته بایستی خاطرنشان نمود که خواست این کشورها نبود که خود را در رده­ی سوم جهان قرار دهند.

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   - تعلیق رای داوری در کشور مبداء

در مورد جهان­های موردنظر تئوری سه جهان بایستی گفت جهان اول در واقع همان کشورهای صنعتی، ثروتمند، قدرتمند، پیشرفته با استانداردهای بالای زندگی می­باشند؛ جهان دوم- که همان کمونیسم شرق بود- از لحاظ ایدئولوژیکی دیگر وجود ندارد؛ و جهان سوم تعبیری منتقدانه می باشد که شامل کشورهای درحال­توسعه، فقیر و غیرصنعتی با پیشینه­ی استعماری می باشد که اکنون دست­خوش فرآیند توسعه‏ی اقتصادی و اجتماعی هستند و از ویژگی­های آن­ها، درآمد پایین، وابستگی به کشاورزی، اشکال در روابط تجاری خارجی، محرومیت اجتماعی قشرهای عمده‏ی جامعه و آزادی های محدود سیاسی و مدنی می باشد. در تصریح به این دسته از کشورها، بعضی از فرضیه پرداز­ها، مثل اندروگوندر فرانک[66] و والتر رادنی[67]، عقیده دارند: “بایستی از عباراتی زیرا عقب­مانده یا توسعه­نیافته بهره گیری نمود تا نشان داده گردد، فرآیندی که به موجب آن جنوب جهان پیشرفت نکرده، توسط امپریالیسم و سیاست­های استعمارگران کشورهای ثروتمند، یعنی جهان اول ایجاد شده می باشد.”

به­طورکلی کشورهای جهان سوم[68] به­اندازه­ی کشورهای OECD صنعتی و دارای تکنولوژی پیشرفته نیستند؛ و در نتیجه “کشور درحال­توسعه”[69]، عبارت متداولی می باشد که در جامعه­ی علمی در تصریح به این کشورها مورد بهره گیری قرار می­گیرد. همچنین عباراتی ازقبیل جنوب جهان، کشورهای درحال­توسعه، کشورهای کمتر توسعه­یافته، کشورهای کمتر توسعه­یافته­ی اقتصادی[70]، در محیط امروزی که عبارت کشورهای جهان سوم، منسوخ و خفت­آور شده، بیشتر معروف شده­اند. “عبارت دیگری که اخیراً برای این دسته از کشورها مورد بهره گیری قرار می گیرد، “جهان دو سوم” می­باشد؛ چراکه این کشورها دو سوم از جهان را دربرمی­گیرند.”[71]

البته خانم هانا آرنت معتقد می باشد: “با این­که در اقدام عبارت جهان سوم به­عنوان یک عبارت نادرست و منسوخ مورد انتقاد قرار گرفته می باشد، با این­حال این عبارت به­صورت یک عرف رایج برای مستعمره نشین­های گذشته و به­عنوان طبقه­ی دیگر باقی مانده می باشد.” (Arendt, 1972, 209)

امروزه در مجامع علمی، اصطلاح کشورهای جنوب (پیش روی کشورهای شمال) رواج بیشتری پیدا کرده و تقریباً جایگزین اصطلاح کشورهای جهان سوم شده می باشد و به­غیر از معانی ظاهری جغرافیایی آن، معانی اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آن را نیز به خود گرفته می باشد. البته شاید یکی از علت های از میان رفتن این اصطلاح، پیشرفت‌های چشم­گیری باشد که اغلب این کشورها داشته‌اند و دیگر نمی‌توان اصطلاح جهان سوم را بر این کشورها نهاد؛ و بایستی این کشورها را به­عنوان کشورهای درحال­رشد و درحال­توسعه پیش روی کشورهای توسعه­یافته و پیشرفته درنظر گرفت. از طرفی نیز پایان جنگ سرد و به‌خصوص پس از فروپاشی بلوک شرق یعنی جایی­که به‌عنوان جهان دوم در نظر گرفته می‌گردید، کاربرد این اصطلاح تا حدود زیادی بی‌معنا شده می باشد. پیش روی منسوخ شدن این اصطلاح، بالطبع اصطلاح جهان اول و جهان دوم نیز کم­رنگ­تر شده و به جای آن اصطلاح کشورهای شمال جایگزین شده می باشد.

به­گونه کلی همان­گونه که دکتر ساعی در کتاب خود تصریح می­کنند: “از سال 1960 تا 1987 سرانه­ی تولید ناخالص ملی کشورهای پیشرفته از 5519 دلار به 11392 دلار افزایش یافته می باشد، در حالی­که تولید ناخالص ملی کشورهای درحال­توسعه تنها از 372 دلار به 731 دلار افزایش یافته می باشد.” (ساعی، 1384، ب، 61) یعنی از بعد جنگ جهانی دوم و در پی اقدامات بین­المللی شکاف میان کشورهای ثروتمند و فقیر نه تنها کاهش پیدا نکرده می باشد، بلکه عمیق­تر شده و در حال شدیدتر شدن نیز می­باشد و این امر پیامد خوبی برای جامعه­ بین­المللی، علی­الخصوص کشورهای توسعه­یافته را به­دنبال نخواهد داشت.

2- مبانی عملی تئوری جهانی سازی

در اقدام جهانی شدن، نشان دهنده­ی روندی می باشد که تمامی ابعاد زندگی بشر عصر حاضر را تحت تأثیر قرار داده می باشد. مهم­ترین بعد جهانی شدن، بعد اقتصادی آن می­باشد که از دیدگاه حقوقی و سیاسی به مفهوم درنظرگرفتن کمترین تأثیر برای حدود مرزهای جغرافیایی کشورها علی­الخصوص در فعالیت­های اقتصادی از قبیل تجارت، سرمایه­گذاری، تولید و نقل و انتقالات مالی می باشد. در اذهان عمومی، جهانی شدن به­عنوان پدیده­ای فراگیر یک معنای مادی و اقتصادی دارد که در آن تجارت، آزاد لحاظ می­گردد. (توسلی نائینی، 1384، 17-16)

بایستی خاطرنشان نمود که جهانی­سازی به­عنوان یک حرکت بدون توقف، حداقل 4 عنصر “پخش شدگی، وابستگی متقابل، سازماندهی و فرهنگ یا آگاهی جهانی” را با خود به­همراه دارد؛  (Lechner, 2009, 15) و ابعاد متفاوت آن در زمینه­های: “فرهنگی[72]، اکولوژیکی[73]، اقتصادی[74]، تکنولوژیکی[75]، جغرافیایی[76]، تاریخی، قانونی، سیاسی[77] و روانشناسی” می­باشد. (Scholte, 2005, 40) البته بایستی در نظر داشت که در همه­ی ابعاد جهانی سازی، عواملی زیرا توسعه، تمرکز و سرعت روابط جهانی، تأثیر اصلی را اعمال می­کنند. (Osterhammel and Petersson, 2005, 5) پس برای دستیابی به عناصر و ابعاد مختلف جهانی سازی، وجود عامل توسعه لازم است.

در مورد جهانی‏شدن متداول در اقدام، هنوز اجماع نظری وجود ندارد؛ اما می­توان آن را به طورکلی، “تراکم زمان و مکان”، “کم‏رنگ شدن تأثیر مرزهای جغرافیایی در فعالیت­های بشر” و “افزایش روزافزون آگاهی بشر” در روابط فراملی و اقتصادی دانست.

در واقع جهانی‏شدن در اقدام، باعث تضعیف دولت شده و فرضیه­ی دولت­های حاکم و کشورهای محدود به مرزهای شناخته شده را به چالش می‏کشد و فضای سیاسی تازه‏ای پدید می‏آورد که دربرگیرنده­ی همه ی جهان می باشد؛ (فروغی­نیا، 1383، 116) و به­دنبال آن، گروه‏های قومی و مدنی، احزاب و شرکت‏های چند ملیتی، بیشتر وارد عرصه­ی اقدام شده و خصوصی­سازی و سرمایه‏گذاری‏های بین­المللی، افزایش می یابد. دراین زمینه می­توان گفت جهانی سازی تأمین‏کننده­ی ایده­ی نظم جدید جهانی با ابعاد اقتصادی که بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و تک‏قطبی‏شدن جهان، عیان گردید، نیز می­باشد. به­علاوه در طی این فرآیند، واژه­ی بین­المللی، جایگزین کلمه­ی ملی شده و دولت­های ملی بخشی از حاکمیت خود را به نظام بین­المللی می­دهند؛ هرچند دولت­ها هنوز از لحاظ حقوقی مرجع نهایی تصمیم­گیری در قلمروی خود می­باشند اما این وابستگی متقابل کشورهاست که به­عنوان یکی از مهم­ترین پیامدهای جهانی سازی از اقتدار آن­ها می­کاهد.

بایستی در نظر داشت در جهانی‏شدن متداول، بر ابعاد فرهنگی، اجتماعی و سیاسی تأکید کمتری می­گردد؛ چراکه محور اصلی آن اقتصادی می­باشد. البته مسئله­ی جهانی شدن فقط تغییر ساختارهای نهادی اقتصادی نیست.

همان­گونه­که جوزف استیگلیتز در کتاب خود اظهار می­کند که: “وزرای دارایی و تجارت معمولاً به جهانی سازی از منظر اقتصادی نگاه می­کنند؛ اما طبق نظر بسیاری از افراد در جهان درحال­توسعه، این امر بسیار فراتر از این­هاست.” (استیگلیتز، 1387، 298)

از طرفی بایستی افزود که در راستای طریقه عملی جهانی سازی، از هم اکنون آرایش سازمان­های چالش­گر شروع شده می باشد. در این حوزه، انجمن بین‏المللی پیگیری جهانی سازی یکی از مهم­ترین این سازمان­هاست. این انجمن با نشستی که در کنگره­ی جهانی نیویورک با شعار “اصلاح سازمان جهانی تجارت و نشاندن آن در جای تعیین شده یا ریختن آن به دریا” داشته، اولین گام‏ها را در فضاسازی جدید جهانی سازی برداشته می باشد. (پیشگاهی فرد، 1380، 171-170) البته وجود چنین سازمان­هایی اگرچه در ظاهر امر در سرعت رسیدن به جهانی سازی اختلال ایجاد می­کند، اما در واقع در رسیدن به ایده­آل و شکل درست جهانی سازی و شکل‏دهی فرهنگ و تمدن جهانی مؤثراند. همچنین بایستی توجه داشت که این سازمان­ها در طی فرآیند جهانی سازی و در جهت رساندن جهانی سازی به شکل آرمانی، همواره بایستی حقوق بشر و به تبع آن، حق توسعه­ی کشورهای عقب مانده را نیز در نظر داشته باشد.

در انتها بایستی درنظر داشته باشیم که برای رسیدن به شکل ایده­آل وحدت جهانی، مهم­ترین عنصر داشتن علم و آگاهی در طی این طریقه می­باشد؛ بدین معنا که تغییر در ساختارهای ملی و داخلی همراه با رضایت و با نگاهی دوراندیشانه در جهت رسیدن به بهترین شیوه­ی زندگی بایستی صورت بگیرد.

بخش دوم: مطالعه و تحلیل تئوری سه جهان و تئوری جهانی­سازی در ارتباط با حق توسعه

مرز باریک بین سه جهان که در گذشته به­واسطه­ی توسعه­ی اقتصادی و بعد از آن توسط جهانی سازی مطرح بود، به سختی از میان خواهد رفت. (Dirlik and Bahl and Gran, 2000, 7) بدین معنا که شاید از میان رفتن مرز میان سه جهان با کمک گرفتن از حق توسعه یا عنوان کردن طرح جهانی سازی هم ممکن نباشد و حتی بسیار به چالش کشیده شده و عمیق­تر گردد.

برای دریافتن این امر که این نظریه تا چه مقدار می­تواند درست باشد، نخست در این بخش ارتباط­­ی تئوری سه جهان را با حق توسعه و سپس ارتباط­ی جهانی سازی با حق توسعه را مطالعه  می­نماییم.

گفتار اول: تئوری سه جهان و حق توسعه

تئوری حق توسعه همان­گونه که گفته گردید، آغاز بعد از جنگ جهانی دوم و در پی استقلال کشورهای مستعمره در سال 1945 به­گونه ضمنی در منشور سازمان ملل مطرح گردید. این تئوری مجدداً بعد از آن در سال 1957 در دستورکار مجمع قرار گرفت و در اعلامیه­ی پیشرفت اجتماعی به آن تصریح گردید. (در مورد تاریخچه­ی حق توسعه، در فصل اول، مفصلاً تبیین داده گردید)

پیش روی، طرح تئوری سه جهان نیز، برای اولین بار بعد جنگ جهانی دوم و بین سال­های 1945 و 1980، یعنی درست زمانی که گروهی از کشورها به استقلال دست یافته بودند، انجام گردید. در مورد تاریخ دقیق طرح تئوری سه جهان، سندی در دسترس نیست، اما گویاً بعد از پایان نظام قیمومت و استقلال کلیه­ی کشورها، از آن­جا که کشورهای تازه استقلال­یافته در سطح برابری با کشورهای استعمارگر یا کمونیست­ها نبودند و خود نیز نمی­خواستند در تقسیم­بندی آن­ها قرار گیرند، این تئوری مطرح گردید. درست در همان زمان بود که بحث بر سر توسعه به­عنوان یک حق به اوج خود رسیده بود. در این راستا، شاید بتوان گفت که تئوری سه جهان و حق توسعه، لازم و ملزوم یکدیگرند؛ چراکه با ایجاد جهان سوم به­عنوان جهان توسعه­نیافته و عقب­مانده بود که حق توسعه مطرح گردید؛ یا برعکس عنوان شدن حق توسعه در آغاز بر فاصله­ی میان کشورها صحه گذاشت و باعث افزایش آن گردید و در نهایت هم منجر به طرح تئوری سه جهان گردید. البته در مورد ارجعیت زمانی طرح هریک از این دو فرضیه، نمی­توان به­گونه دقیق و قاطع بحث نمود؛ اما شاید بتوان تدوین طرح تئوری حق توسعه، در جامعه­ی بین­المللی را زودتر از دیگری دانست؛ زیرا اسناد تدوین شده در مجمع عمومی، گویای چنین واقعیتی می­باشند.

به هر حال تئوری سه جهان و حق توسعه، به شدت بر یکدیگر تأثیرگذارند، به­گونه­ای که شاید به­جرأت بتوان گفت در اقدام هریک بر تشدید دیگری دامن می­زند.

برای مثال غرب بعد از دوره‌ی استعمار مصرف‌گرایی، و علاقه به رفاه و روح سرمایه‌داری را به همراه کمک­های خود به جهان سوم، به­عنوان عوامل توسعه­یافتگی انتقال داد. اما فرهنگ و ساختار لازم برای فعالیت متعادل اقتصادی و توسعه‌ی صنعتی را عرضه ننمود؛ (سریع­القلم، 1375، 72) و این امر خود باعث بیشتر شدن هر روزه­ی شکاف میان جهان سوم با جهان­های دیگر گردید؛ پس کمک غرب به توسعه­ی جنوب، خود موجب افزایش فاصله­ی جهان­ها و دور شدن از اهداف توسعه گردید.

از طرفی نیز در نظم اقتصادی بین­المللی به جهان سوم همیشه جایگاهی حاشیه‏ای داده شده می باشد و فرامین و رهنمودهایی که برای توسعه­ی آن صادر شده می باشد یا سست بودند و یا کاملاً گمراه کننده. (شیرودی، 1384، 122) در این راستا گرچه بعضی از جهان سومی­ها پیشرفت­های مختصری داشتند؛ اما نابرابری و فاصله­ی آن­ها با بقیه­ی جهان به هیچ­وجه از میان برداشته نشد و حتی می­توان گفت شکاف میان جهان­ها افزایش هم پیدا نمود.

در ادامه بایستی تصریح نمود که هرچند تعیین اولویت زمانی طرح تئوری سه جهان یا تئوری توسعه، ممکن نیست؛ اما در عوض می­توان گفت این تئوری توسعه بود که باعث تقسیم­بندی امروزی جهان به جهان توسعه­یافته و جهان درحال­توسعه گردید. بدین­گونه که با در نظر گرفتن توسعه به­عنوان یک حق، بر فاصله­ی میان دو جهان تصریح گردید و در واقع کم­کم معیاری برای جدا کردن شمال غنی و صنعتی از جنوب فقیر و عقب­مانده به وجود آمد.

به­دنبال این تقسیم­بندی، کشورهای شمال موظف به کمک به توسعه­ی جنوب شدند؛ کشورهای فقیر نیز با اتکا به به همین امر، خواستار گرفتن حقی برای توسعه­ی خود از کشورهای غنی شدند. اما در اقدام بعد از جدایی دو جهان، حق توسعه نتوانست کاری از پیش ببرد و از فاصله­ی دو جهان بکاهد؛ بلکه برعکس موجب افزایش روزافزون این فاصله گردید. چراکه کشورهای توسعه­یافته کمک به کشورهای فقیر را از وظایف خود نمی­دانستند، بلکه آن را صرفاً لطفی در حق جنوبی­ها برمی­شمردند. آن­ها حتی برعکس تصور کشورهای جنوب که توسعه­ی کشورهای شمال را دلیل توسعه­نیافتگی خود می­دانستند، معتقد بودند که توسعه­ی آن­ها مرهون زحمات خودشان می­باشد و نه غارت اموال کشورهای ضعیف و فقیر؛ و حتی خود را محق دانسته و ادعا می­کردند اگر منابع کشورهای درحال­توسعه را استخراج نمی­کردند، بلااستفاده باقی می­ماند و سودی هم عاید جنوبی­ها نمی­گردید. پس خود را موظف به کمک نمی­دانستند و کمک کردن را یک امر صرفاً اخلاقی و انسانی برمی­شمردند.

پس می­توان گفت، تئوری حق توسعه و تئوری دو جهان شمال و جنوب، همدیگر را تقویت می­کنند؛ به این شکل که در اقدام حقی با عنوان توسعه، موجب جدایی دو جهان از یکدیگر و تصدیق تفاوت­های آن­ها گردید. از طرفی نیز حقی با عنوان توسعه، بعد از جدایی دو جهان رنگ تازه­ای به خود گرفت و با افزایش فاصله­های شمال و جنوب، این حق نیز روز به روز پررنگ­تر گردید و بیشتر مورد توجه قرار گرفت؛ تا جایی که معیار جدایی دو جهان، توسعه­یافتگی (توسعه­یافتگی و توسعه نیافتگی)، و عامل از بین برنده­ی شکاف و فاصله­ی میان جهان­ها، حق توسعه معرفی گردید.

گفتار دوم: تئوری جهانی­سازی و حق توسعه دانلود متن کامل در سایت sabzfile.com

تئوری توسعه، پروژه­ای بود که در آغاز توسط کشورهای شمال پیشنهاد شده بود. درواقع در آن وقت دلیل طرح این پیشنهاد از سوی کشورهای شمال، ضمانت، مسئولیت و نهایتاً کمک به کشورهای جنوب برای پیمودن طریقه توسعه بود. پس در طرح تئوری توسعه برخلاف طرح بعدی، یعنی تئوری جهانی سازی، دولت-ملت­های جنوب به­عنوان واحدهای اساسی درگیر بودند؛ بدین ترتیب که آن­ها هم بایستی خود به پیشرفت این تئوری کمک می­کردند، و هم بایستی به آن­ها کمک می­گردید تا توسعه یابند. (Ritzer, 2009, 71) در واقع فرض بر این بود که نه تنها شمال بیشتر در زمینه­ی اقتصادی و دیگر زمینه­ها توسعه پیدا کرده، بلکه راه توسعه­ی جنوب را هم می­داند و مدل توسعه­یافتگی محسوب می­گردد؛ پس کشورهای جنوب بایستی بر اساس روشی که شمال پیشنهاد می­کند، توسعه پیدا کنند؛ چراکه این روش بهترین راه می­باشد.

توسعه می­تواند به­عنوان یک مرحله­ی تاریخی که بر دوره­ی جهانی سازی تقدم دارد، دیده گردد. مخصوصاً عنوان کردن حقی به­نام توسعه می­تواند یک طرح که قبل از طرح جهانی سازی اتفاق افتاده می باشد، درنظرگرفته گردد. اوایل حق توسعه اکثراً مربوط به توسعه­ی اقتصادی ملت­های خاصی بود. بعد از جنگ جهانی دوم، این طرح توسط قدرت­های غربی و به­خصوص آمریکا برای کمک به کشورهای ضعیف ویران شده توسط جنگ داده گردید. اما در مورد جهانی سازی بایستی تصریح نمود همان گونه که گفته گردید، از حدود دهه­ی 1990 بود که به شکل مدرن و امروزی مطرح گردید. پس عنوان کردن حق توسعه، به مراتب پیش­تر از تئوری جهانی سازی بوده می باشد.

در این راستا مدارک زیادی هست که طرح جهانی سازی هم نتوانست خیلی متفاوت از طرح توسعه در شرایط اختلاف بین شمال و جنوب اقدام کند. (Ritzer, 2009, 73) به همین دلیل گفته شده می باشد که برای اکثر کشورهای درحال­توسعه، دهه 1990، دهه­ی یأس و ناامیدی بود. (Suarez-Orozco and Qin-Hilliard, 2004, 28) البته در ارتباط با اثر جهانی شدن بر حق توسعه در کشورهای درحال­توسعه دیدگاه­های متفاوتی هست. بعضی از کشورها آن را نقد کرده و پروژه استعماری دیگری می­دانند که هدف آن نه تنها توسعه نیست، بلکه برعکس بهانه­ای برای کشورهای توسعه­یافته می باشد که حق توسعه­ی آن­ها را نادیده بگیرند و به­صورت جدیدی آن­ها را استثمار کنند.

پیش روی گروهی دیگر آن را پروژه­ای مقبول می­دانند؛ برای مثال لویس جیقه معتقد می باشد: “جهانی شدن برخلاف تصور بعضی‏ها، استعمار نیست، بلکه مشارکتی مؤثر و سودمند در یک اقتصاد جدید مبتنی بر حق برخورداری از توسعه و آزادی و شناخت می باشد.” (شیرخانی، 1381، 163) و بدین ترتیب این گروه، جهانی سازی را راهی می­دانند که هدفش برآورده کردن حق توسعه­ی کشورهای درحال­توسعه می باشد.

در ادامه بایستی گفت تئوری جهانی سازی و حق توسعه از یکدیگر تأثیرپذیرند. از طرفی ایجاد حقی باعنوان توسعه، برای رسیدن به جهان برابر و یگانه ایجاد گردید تا بتواند فاصله­های شمال و جنوب را کاهش دهد (اگرچه در اقدام نتوانست در راه چنین آرمانی گام بردارد)؛ و از طرف دیگر تئوری جهانی سازی هم برای ایجاد جهان بدون مرز و فاصله طبقاتی مطرح گردید تا مردم در این جهان به­صورت برابر بتوانند از همه­ی امکانات و فناوری­ها بهره­مند شده و به سطح برابری از توسعه دست پیدا کنند. در واقع تئوری جهانی سازی اتخاذ یک استراتژی بلند مدت برای رسیدن به حق توسعه می باشد. بدین معنا که تئوری جهانی سازی و حق توسعه، هر دو یک هدف نهایی و آرمانی را دنبال می­کنند. چراکه حق توسعه، اگر به نتیجه­ی مطلوب و مورد نظر خود برسد، برابری همه­ی آحاد بشر در همه­ی زمینه­ها را به­دنبال دارد که این خود نوعی جهانی شدن با طریقه برابری و تساوی می باشد و شاید به­گونه­ای هدف اصلی جهانی سازی هم همین باشد.

در این راستا بعضی عقیده دارند موج جدید جهانی شدن که از حدود 1980 آغاز شده، معرف نخستین دوره در تاریخ می باشد که در آن کاهش چشم­گیری در شمار بشر­های فقیر پدید آمده می باشد. (مسعودنیا، 1383، 74) یعنی شروع پدیده­ی جهانی سازی موجب رسیدن به اهداف اولیه­ی حق توسعه مثل کاهش فقر بود و در واقع جهانی سازی بایستی با رعایت حقوق بشر من­جمله حق توسعه باشد تا بتواند طریقه صحیح و مورد نظر را بپیماید.

از اهداف مشترک جهانی سازی و حق توسعه می­توان افزایش رفاه جهانی، کاهش فاصله­ی اقتصادی بین کشورها، ایجاد یک فضای سیاسی باز و تسریع پیشرفت طریقه تکنولوژیک و همچنین رشد بهره­وری را نام برد. در این راستا نباید فراموش نمود که هم جهانی سازی و هم حق توسعه، برعکس تصوری که هست، و آن­ها صرفاً تئوری­های اقتصادی می­داند، تمام ابعاد زندگی بشر را دربرمی­گیرند.

رسیدن به اهداف مشترک جهانی سازی و حق توسعه، مدیریت اقتصادی و سیاست­گذاری کارآمد در سطح ملی و بین­المللی را طلب می­کند؛ (کوک و پاتریک، 1377، 179) چراکه وقتی ساختارهای اداری و نهادی ضعیف باشند، توان اداره­ی این اهداف مشترک، وجود نخواهد داشت. پس برای شکل گیری هم­زمان آن­ها، دولت ملی بایستی معیارهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی خود را تا آن­جا که ممکن می باشد با نظام بین­الملل متناسب کرده و به­گونه­ای دموکراتیک اقدام کند.

یعنی همان­گونه که دکتر حمید زنگنه، استاد اقتصاد بین­الملل دانشگاه وایدنر آمریکا، معتقد می باشد: “برای پیوستن به طریقه جهانی شدن، دولت آغاز بایستی رشد و توسعه داخلی را مستقر و زیربناهای لازم را پدید آورد و از جهانی سازی به­صورت آرام آرام برای گسترش این رشد و توسعه بهره ببرد.”[78] (زنگنه، 1383، 170) در این صورت، کشورها نه تنها با اطلاع و کنترل خود در جهانی سازی ادغام می­گردد؛ بلکه تا حد امکان از کمک دولت­های غنی و صنعتی برای رسیدن به توسعه، بهره­مند خواهد گردید. شاید بتوان دلیل کمک دولت­های توسعه­یافته را این دانست که در پروسه­ی جهانی سازی، حتی کوچکترین دولت­ها هم تأثیر دارند و عدم در نظر داشتن آن­ها، مانع بزرگی در رسیدن به هدف نهایی خواهد بود.

البته بایستی خاطرنشان نمود که هم تئوری جهانی سازی و هم طرح حق توسعه در اقدام، نه­تنها به اهداف مذکور نرسیدند؛ بلکه حتی برعکس باعث افزایش نابرابری و شکاف میان کشورها نیز شدند.

به­طوری­که یکی از معمول­ترین دیدگاه­ها درمورد­ی یکپارچگی جهان درحال­رشد مخصوصاً در کشورهای درحال­توسعه این می باشد که جهانی سازی به افزایش نابرابری میان کشورها می‏انجامد. (مسعودنیا، 1383، 71) و این امر تا آن­جا ادامه دارد که صندوق بین­المللی پول در گزارش سال 2000 خود اظهار می­دارد؛ “جهانی سازی نابرابری بین ملت­ها را افزایش می­دهد و اشتغال و استانداردهای زندگی را تهدید و پیشرفت اجتماعی را کند می­کند.” (IMF, 2000, 1) یعنی جهانی سازی را مانعی در جهت رسیدن به حق توسعه در کشورها می­پندارد. اما بایستی توجه کنیم با این­که در اقدام جنبه­های منفی بسیاری از جهانی سازی یاد شده می باشد و کشورهای جهان، علی­الخصوص کشورهای درحال­رشد تمایل و دید مثبتی به این پروژه ندارند؛ اما نباید تمرکز تئوری جهانی سازی را بر منابعی زیرا برابری اقتصادی، حقوق بشر و حقوق نیروی انسانی، محیط­زیست و رفاه اجتماعی که از عوامل و پیش­زمینه های حق توسعه می­باشند، فراموش نمود.

در راستای تصریح نزدیکی اهداف جهانی سازی با حق توسعه، می­توان به کمیسیونی تصریح نمود که سازمان بین­المللی کار در سال 2001 برای مطالعه ابعاد اجتماعی جهانی سازی باعنوان “کمیسیون جهانی ابعاد اجتماعی جهانی سازی” تشکیل داد.[79]

این کمیسیون گزارشی باعنوان “جهای سازی عادلانه: فرصت سازی برای همه” تهیه نمود که در آن به ضرورت الویت بخشیدن به نوعی جهانی سازی عادلانه و فراگیر تصریح شده می باشد. از میان پیشنهاداتی که کمیسیون برای عادلانه و فراگیر ساختن جهانی سازی ارائه داد، می­توان به کوشش برای شکل گیری اهداف هزاره­ی توسعه تصریح نمود. (بزرگی و صباغیان، 1384، 185-181) در واقع این کمیسیون نیز در تأکید استدلال گفته شده، به­نوعی تکریم به حق توسعه را ابزاری برای رسیدن به جهانی سازی برمی­شمارد.

در این زمینه همچنین می­توان به بیانیه­ی سانتیاگو تصریح نمود که در پایان نشست سران کشورهای قاره­ی آمریکا در ماه آوریل 1998 به امضای رهبران 34 کشور شرکت­کننده رسیده و در بخشی از آن، نتایج رسیدن به جهانی سازی را با نائل شدن به حق توسعه، یکی می­داند.

در این بیانیه، اعلام شده که: “همگرایی اقتصادی، سرمایه­گذاری و تجارت آزاد عوامل اصلی برای افزایش استانداردهای زندگی، بهبود شرایط کار و محافظت بهتر از محیط­زیست می باشد. ما مطمئن هستیم که منطقه تجارت آزاد قاره­ی آمریکا رفاه مردم ما را بهبود خواهد بخشید.” (بزرگی و صباغیان، 1384، 278) همان گونه که تصریح گردید، در این بیانیه عواملی زیرا تجارت آزاد و همگرایی اقتصادی که از نتایج جهانی شدن می­باشند، در افزایش استانداردهای زندگی و بهبود شرایط کار که از عوامل رسیدن به حق توسعه می باشند، مؤثر شمرده شده­اند.

موضوع پیوستگی جهانی سازی و حق توسعه در گفتار دبیرکل اسبق سازمان ملل متحد، آقای کوفی عنان نیز به­خوبی اظهار شده می باشد. از نظر او: ” ترکیب توسعه­نیافتگی، جهانی سازی و تحولات سریع آن چالش­های ویژه­تری را بر حقوق بشر بین­المللی وارد ساخته می باشد. پس در دنبال کردن مباحثی زیرا حق توسعه، مشارکت در جهانی سازی و مدیریت تغییرات، بایستی توجه نمود که همگی این­ها انگیزه­هایی در خدمت حقوق بشر باشند.” (Steiner and Altson, 2008, 735) پس می­توان گفت که در واقع اصول حقوق بشری، من­جمله حق توسعه، بایستی جزئی از جهانی سازی باشند و این امر نه تنها در شکل گیری توسعه، بلکه در تسریع طریقه جهانی سازی هم مؤثر خواهد بود.

گفتار سوم: تئوری حاکم در اقدام

با فروپاشی جهان دوم یعنی جهان کمونیست و در نتیجه پایان یافتن جهان سوم، بسیاری کسان پایان هرگونه تقسیم‏بندی جهان به شرق و غرب، شمال و جنوب و توسعه‏یافته و توسعه‏نیافته را جشن گرفتند؛ اما گونه­ی تازه‏ای از نابرابری‏ها و واگرایی فزاینده بین کشورهای صنعتی و درحال توسعه از یک سو و در میان خود کشورهای درحال­توسعه از سوی دیگر در سایه فرآیند جهانی سازی پدید آمد. (مسعودنیا، 1383، 80-79)

شاید نتوان به­گونه قطع مشخص نمود که کدام تئوری در اقدام بیشتر بر طریقه روابط میان کشورها و پیشرفت حق توسعه تأثیر دارد؛ چراکه امروزه تقریباً در هر نقطه­ای از جهان این امر بسته به سطح توسعه یافتگی کشورها متفاوت می­باشد. کشورهای عقب­مانده که در پایین­ترین سطح از توسعه قرار دارند، هنوز هم در چالش تئوری سه جهان یا بهتر می باشد گفته گردد دو جهان شمال و جنوب قرار دارند و به ادغام شدن در تئوری جدیدتر، یعنی جهانی سازی، با دیده­ی تردید و اکراه می­نگرند؛ هرچند که به­گونه ناخودآگاه در آن درگیرند. کشورهای دیگر نیز که در سطح بالاتری از توسعه هستند، به گمان خود در راه رسیدن به جهانی یگانه­اند اما در واقع هنوز از قالب تقسیم­بندی جهان­ها خارج نشده­اند.

در واقع حقیقت امر همان­گونه که آقای اندرسون اظهار می­کند، آن می باشد که: “آثار فراگیر فرآیند جهانی سازی در کشورهای فقیرِ جنوب هم حداقل به همان ­اندازه­ی کشورهای ثروتمندِ شمال نظاره می­گردد. این کشورها از نهادهای بین­المللی مثل سازمان تجارت جهانی نیز تأثیر پذیرفته و بر آن تأثیر می­گذارند.” (Anderson, 2001, 1)

در نظر مخالفینِ فرآیند جهانی سازی، که هنوز تئوری جهان­ها را حاکم می­دانند، این پدیده در دل خود دارای پارادوکس و تضاد می باشد.

پرسشی که این گروه مطرح می‏کنند این می باشد که چگونه ممکن می باشد دو جهان، یکی غنی و ثروتمند و دیگری فقیر و گرسنه در کنار هم زندگی کنند و هر دو لذت جهانی سازی جهان را ببرند؟! (سیدنورانی، 1379، 161) در واقع بایستی بدانیم که تئوری جهانی سازی بدون در نظر گرفتن تئوری جهان­ها نمی­تواند طریقه مورد نظر خود را بپیماید؛ چراکه برای رسیدن به آرمان­ها و اهدافش بایستی با در نظر گرفتن توان اقتصادی و سطح توسعه­ی کشورها اقدام کند و تنها در این صورت می باشد که یک پروژه­ی موفق خواهد بود. در این راستا، در نشست توسعه­ی هزاره­ی ملل متحد، قرار بر این گردید که توسعه­ی جهان سوم، جهانی گردد و جهانی سازی برای همه­ی مردم جهان باشد؛ و اظهار گردید که تنها در این صورت می باشد که به حق توسعه نیز اقدام می­گردد.

از طرفی منتفع کردن همه­ی مردم در سه جهان از جهانی سازی، به مفهوم برداشتن گام­هایی حتی برای مشارکت دادن آن­هایی می باشد که به­گونه کامل از ترسیم سرنوشت آینده­ی خود محروم  شده­اند. (بزرگی و صباغیان، 1384، 180) یعنی حتی آن­هایی که همواره تحت استعمار بودند و اکنون جهان سوم محسوب می­شوند هم بایستی در جهانی سازی سهیم باشند تا بتوانند به توسعه و سطح برابر با بقیه­ی جهان برسند و در اقدام به تئوری سه جهان پایان دهند.

در ارتباط با تأثیر طریقه تئوری جهانی سازی و تئوری جهان­ها بر یکدیگر دو دیدگاه هست؛ دیدگاه اول این می باشد که اگر جهانی سازی بخواهد به معنای واقعی که محو فاصله­های زمانی و مکانی و نزدیکی جهان­ها برسد، باعث از میان رفتن تئوری سه جهان می­گردد؛ چراکه در این راستا بایستی همه­ی جهان­ها به یک اندازه توسعه یابند. در این توجه جهانی سازی موجب افزایش رشد در زمینه­ی اقتصادی و دیگر زمینه­هاا، به گونه­ای که همه­ی کشورهای جهان تقریباً به سطح برابری برسند، می­گردد. برای مثال در نیم قرن اخیر اکثر کشورهایی که کوشش کردند در جهانی سازی ادغام نشوند و خود به تنهایی به رشد و توسعه دست­یابند، دچار شکست شده­اند؛ اما در عوض کشورهایی که از جهانی سازی استقبال کردند، به­مراتب عملکرد بهتری داشته­اند.

در دیدگاد دوم، جهانی سازی به­ظاهر مرزها را درمی­نوردد، یعنی بدون آن­که شکاف توسعه یافتگی را درنظر بگیرد؛ که در این حالت نه تنها تئوری سه جهان را از بین نمی­برد، بلکه بر فاصله­ی ملل نیز افزوده می­گردد.

برای مثال طبق گزارش صندوق بین­المللی پول: “به موازات پیشرفت طریقه جهانی سازی، شرایط زندگی (به­ویژه وقتی با شاخص­های گسترده­تر رفاه و آرامش سنجیده گردد) در تمامی کشورها به­گونه چشم­گیری بهبود یافته می باشد. اما با وجود این، بیشترین بهره از این طریقه نصیب کشورهای پیشرفته و تنها تعداد اندکی از کشورهای درحال­توسعه شده می باشد.” (IMF, 2000, 12) و این خود به­نوعی افزایش فاصله­ی جهان­ها را به­دنبال داشته می باشد. به این نوع جهانی سازی، “جهانی سازی نامتوازن”[80] گویند.

فیدل کاسترو جهانی سازی نامتوازن را بدین­صورت تشریح می­کند: “در این جهانی سازی، درست می باشد که ما همگی سوار بر کشتی واحد جهانی هستیم؛ اما کشورهای شمال در این کشتی در کابین‏های مجهز و شیک اسکان دارند و کشورهای درحال­توسعه را به این کابین‏ها راهی نیست.” (سیدنورانی، 1379، 162) یعنی با وجود جهانی سازی، کشورها در یک دنیای جهانی، در سطوح متفاوتی از توسعه بوده و هنوز هم شکاف جهان­ها هست. در این دیدگاه، تئوری جهانی سازی و تئوری سه جهان با هم بر روابط بین­المللی حاکم هستند.

از دیگر مورد هایی که جهانی سازی به توسعه­ی تئوری سه جهان کمک کرده و ملت­ها را از توسعه­ای که حق آن­هاست، محروم و فاصله­های جهان­ها را زیادتر می­کند، طبق نظر خانم سارا همیلتن؛ “تناوب کشورهای توسعه­یافته در رفتار با ملت­های درحال­توسعه از طریق قراردادهای تجارت آزاد می باشد.” (Hamilton, 2008, 14) چراکه در این قراردادها، معیار توسعه­یافتگی و توان اقتصادی کشورها مورد توجه قرار نمی­گیرد و اغلب مزایای زیادی برای طرف قوی­تر و عوامل منفی بسیاری برای طرف ضعیف به­دنبال دارد.

همچنین بعضی عقیده دارند با این­که جهانی سازی در اقدام همیشه به­عنوان راهی برای توسعه­ی استانداردهای زندگی نظاره می­گردد، اما در واقع یک عامل اصلی در افزایش شکاف میان ثروتمند و فقیر و ایجاد فاصله بین جهان­ها می­باشد. (Hamilton, 2008, 14) زیرا کشورهای درحال­توسعه یا توسعه­نیافته به‏ دلیل اشکال زیر ساخت‏های اقتصادی و عدم‏ تجربه­ی نهادینه شدن الگوهای بین­المللی برای رسیدن به حق توسعه‏ نه تنها در تشکیل و ایجاد پروسه­ی‏ جهانی سازی تأثیر یا تأثیر چندانی ندارند، بلکه‏ بر مشارکت یا ادغام خود در این فرآیند هم نمی­توانند تسلط زیادی داشته باشند و در واقع این گستردگی و پیچیدگی این پدیده می باشد که آن­ها ملزم به پذیرش الزامات مشارکت در آن  می­کند. پیش روی کشورهای توسعه­یافته با داشتن توانمندی­های‏ ساختاری، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی، قادر خواهند بود بر طریقه شکل­گیری جهانی سازی و همچنین ادغام خود در این پدیده، کنترل لازم را داشته باشند. در واقع بایستی گفت اثر یکپارچه شدن جهان بر کشورهای درحال­توسعه و کاهش شکاف توسعه­یافتگی بین جهان­ها، بستگی به توانایی و سطح ادغام جهان سومی­ها در پروژه­ی جهانی سازی دارد و اثر جهانی سازی نه تنها بر سه جهان، بلکه حتی بر خود کشورهای درحال­توسعه هم یکسان نمی‏باشد.

در انتها بایستی خاطرنشان کنیم که اگرچه به­ظاهر تئوری جهانی سازی، تئوری برتر، جدیدتر و پیش­رو در اقدام می­باشد؛ اما این امر به­هیچ­وجه به­معنای کنار رفتن یا فراموشی تئوری سه جهان نشده می باشد و در واقع این دوتئوری در کنار هم چالش­های زیادی را برای رسیدن به حق توسعه­ای که جهان توسعه­یافته و جهان درحال­توسعه را به یکدیگر نزدیک می­کند و برابری و تناسب را با خود به ارمغان می­آورد، ایجاد کرده­اند.

4 – در واقع، نخستین بار در کنفرانس بین­المللی سازمان کار “حقوق بین­المللی توسعه” چنین تعریف گردید: “همه­­ی بشر­ها بدون در نظر داشتن نژاد، مذهب یا جنسیت، حق دارند طالب رفاه مادی، آزادی و مقام و منزلت معنوی در شرایط امن و برابر اقتصادی باشند.” (خواجوی نوری، 1389، 30)

1 – DD : UN Development Decade

2 – برای مطالعه بیشتر ن.ک: خواجوی نوری، نظام­الدین، 1389، جهان سوم، حقوق بشر و حق توسعه، چاپ اول، تهران، نشر نشانه، ص26.

3 – Keba M’baye

1 – NAM : Non-Aligned Movement

1 – او در سخنرانی خود همچنین تأکید نمود که: “همه­ی مردم حق زندگی و زندگی بهتر دارند .” البته در این سخنرانی او بیشتر بر علت های اقتصادی- سیاسی تأکید نمود تا تجزیه و تحلیل حقوقی. (D.Bunn, 2000, 1433)

2 – The Declaration on the Right to Development and Implementation

1 – در بخش 11 این کنوانسیون طرحی ریخته گردید که بتواند روش­های توسعه­نیافتگی را از بین ببرد؛ در این کنوانسیون منابع موجود در اعماق و بستر دریاهای آزاد و اقیانوس­ها به عنوان میراث مشترک بشریت مطرح و مقام صلاحیت­دار تعیین گردید و یک بازوی اجرایی برای استخراج این منابع و در نهایت تعیین درصدی از آن برای کمک به کشورهای درحال­توسعه معین گردید .

1 – Jus Congen

2 – Maurizio Ragazzi

3 – در اعلامیه­ی کپنهاگ 1995، آمده می باشد که توسعه بدون مشارکت همه­ی مردم و به­ویژه زنان تأمین نخواهد گردید .

[12] – First World

[13] – Second World

[14] – Third World

[15] – Old World

[16] – New World

[17] – Alfred Sauvy

2 – در جمهوری سوم حقوقی که تا آن وقت اختصاص به طبقات اشراف و روحانیون داشت از طرف طبقه­ی متوسط و کارگران مورد اعتراض واقع گردید، زیرا این طبقات نیز خواهان سهم مشابهی از این امتیازات بودند.

[19] – Peter Worsley

[20] – Three Worlds of Development

[21] – Irving Louis Horowitz

[22] – William Safire

[23] – Charles de Gaulle

[24] – John E. Goldthorpe

2 – مهم‌ترین نکاتی که در این کنفرانس بر آن تأکید داشتند عبارت بود از وحدت و یکپارچگی، برابری حاکمیت­ها، برابری ملت‌ها و نژادها، عدم دخالت در امور داخلی دیگر کشورها و خودداری از پیوستن به پیمان‌های دفاعی گروهی کشورهای قدرتمند به بهانه­ی همزیستی صلح‌جویانه.

[26] – Mao Tse-tung

[27] – این کشورها (جهان سوم) در گذشته هنگامی­که قسمت اعظم دنیا در تاریکی و جهل محض بود صاحب تمدن­های درخشان و پیشرفته بودند. (دره­مهاجرانی، 1349، 10)

[28] – Marshall McLuhan

[29] – War and Peace in the Global Village

[30] – Brzhnysky

[31] – Globalize

[32] – Globalism

[33] – Belle époque of Globalization

[34] – Theodor Levit

[35] – The Globalization of Markets

4 – او در مقاله­اش نوشت که توسعه تکنولوژی و تغییر رفتارهای اجتماعی تأثیر زیادی بر جهانی سازی دارد. (Hamilton, 2008, 10)

[37] – Marx

[38] – Immanuel Wallerstein

[39] – Roland Robertson

[40] – David Held : Professor of Political Science, London School of Economics

[41] – Scholte

3 – معمولاً از عبارات جهانی شدن و جهانی سازی به­عنوان کلمات هم­معنی بهره گیری می­گردد؛ در این پژوهش نیز به همین صورت اقدام کردیم. اما “در واقع جهانی شدن یک پروژه می باشد، و بدین جهت بهتر می باشد آن را جهانی سازی بنامیم.” (شیرودی، 1383، 123)

[43] – Coastsworth

[44] – Mao Tse-tung

[45] – Kont Kayunda

[46] – Storm belt

[47] – Kwame Nkrumah

[48] – Frantz Fanon

[49] – Historical Structuralists

[50] – Andrew Jones

[51] – Key Thinkers

[52] – Anthony Giddens: Former Director of the London School of Economics

[53] – Manuel Castells : Professor of Sociology and Professor of City and Regional Planning

[54] – Martin Albero

[55] – David Harvey: Professor of Anthropology at the City University of New York

[56] – Carnagie
جستجو در سایت :   


[57] – James Mittelman: Professor of International Relations, American University, Washington

[58] – Noel Rishter

1 – مقصود این می باشد که مراودات بین‏المللی در دهه‏های اخیر با سرعت بسیار زیادی گسترش پیدا کرده می باشد. (لاریجانی و توکلی و محمدی، 1381، 7)

2 – این عبارت مربوط به دهه­ی 1860 می­باشد و به معنای تغییرات ذات نظام سیاسی و اقتصادی برای شبیه شدن به سیاست اداری آمریکا از نظر تجارت آزاد و دموکراسی می باشد. (Mooney and Evans, 2007, 4) در واقع آمریکایی شدن از طریق مکانیسم­هایی مثل WTO، IMF، McDonald’s که همگی از طرف قدرت نظامی آمریکا طرفداری می­شوند، می باشد. (Boudreaux, 2008, 1)

3 – یعنی بشر‏ها بدون این‏که زیاد جابجا شوند، مثل قدیم بتوانند همه جا باشند. (لاریجانی و توکلی و محمدی، 1381، 7)

4 – در این معنا جهانی سازی پیشرفت همکاری­های مردمی از ورای مرزهای ملی می باشد. (Boudreaux, 2008, 1)

5 – بعضی جهانی سازی را نیروی عظیم منهدم­کننده در قرن 21 می­دانند که استقلال کشورها را از بین می­برد. (Lane, 2008, 8)

6 – سنتز جهانی‏ فرهنگ‏ها در قالب یک بشریت جهانی‏ و گسترش بهره گیری از تقویم جهانی، استعمار ستیزی و حتی به کارگیری گسترده­ی زبان‏ انگلیسی. (بهروزی­فر، 1381، 25)

7 – فرآیند لغو محدودیت‏ها و موانع‏ وضع شده از سوی دولت‏ها بر نقل و انتقالات‏ بین­المللی، به مقصود ایجاد یک اقتصاد جهانی‏ “باز” و “فاقد مرز” (مثل کاهش یا لغو کامل موانع‏ تجاری، محدودیت انتقال ارز خارجی و کنترل‏ سرمایه). (بهروزی­فر، 1381، 25)

[66] – Andre Gunder Frank

[67] – Walter Radney

3 – کشورهای جهان سوم یا به تعبیر بهتر کشورهای توسعه­نیافته، شامل بیش از 120 کشور می­گردد که از جمع آن­ها 24 کشور در آمریکای لاتین، 18 کشور در آسیا و اقیانوسیه، 19 کشور در خاورمیانه و شمال آفریقا و 41 کشور در آفریقای جنوب صحرا قرار دارند.

4 – کشورهای درحال­توسعه ‏ (Developing Countries)کشورهایی هستند که دارای ویژگی‏هایی زیرا بحران غذایی، ناتوانی در تولید، اشکال قدرت خرید، بالا بودن در صد بیسوادی، قروض سنگین و فعال نبودن در تجارت­های بین­المللی می‏باشند. (سماواتی، 1375، 179)

[70] – LECD: Less Economically Developed Countries

6 – برای مطالعه­ی بیشتر درمورد­ی اصطلاح “جهان دو سوم”، رجوع کنید به:

Encyclopedia of Third World, section multiple issues, July 2007.

1 – در این حوزه تحولات عظیمی، حادث شده که مهم‏ترین آن شکل‏گیری “افکار عمومی جهانی” می باشد و مصداق آن، مردمانی‏اند که هر لحظه متأثر از تبلیغات و جهت‏گیری رسانه‏ها می‏توانند نسبت به موضوعات خاصی، قضاوت کرده، به موضع‏گیری بپردازند.

2 – از آن ­جا که عوامل محیطیِ یک نقطه از جهان، بر تمام نقاط جهان تأثیر دارد؛ جهانی­سازی حساسیت اکولوژیکی را ترقی می­دهد. (Scholte, 2005, 228)

دسته‌ها: دسته‌بندی نشده

دیدگاهتان را بنویسید